کجایی؟ کجا رفتی ؟ از صبح گفتم بزنم بیرون یک گوشه خلوت پیدا کنم چهار خط بنویسم که این هیاهوی مغزی آرام بگیرد ، هر بار هم به بنویسم که رسیدم ، بغض کردم و مطمئن شدم دستم که به کاغذ برسد اشگم سرازیر می شود. حالا اما نه خبری از آن بغض هست نه از آن هیاهو.
فقط یاد چهره زن می افتم که چند ثانیه خیره ماند بعد مثل خوابگرد ها با دست های رو به جلو دوید به آشپزخانه ، اسپند را جور کرد و گفت : قشنگ شدی.بترکه چشم حسود!
خسته شدم.
به همین زودی و همین راحتی از نوشتن خسته شدم.
با اینکه می خواستم بنویسم مادر شوهر عروس مرده ، زار زار گریه می کرد و دو بچه کوچک ، یکی پسر و یکی دختر ، آویزان آغوش اش بودند. بعد از یک سال هنوز اشگ می ریخت و نوه ها را می بوسید و تیمار می کرد. وارد که شدم با من من گفتم : همه این یک سال می خواستم بیایم پیش شما برای تسلیت ... به همین جا که رسیدم اشگ اش سرازیر شد و مدام گریه کرد ، تمام روز ، تمام مدتی که آنجا بودم. مادر پریا هم مدام غر زد. تمام روز. هی گفت : زینب تنهاست ، زهره تنهاست ، زهرا تنهاست. خواستم بگویم پریا هم تنهاست. همین حالا هم تنهاست که تو خودت را چسبانده ای به ما و آمده ای اینهمه راه عیش ما را منقص کنی که نشود دو کلمه با هم راحت حرف بزنیم و گریه کنیم و بخندیم.
دیدن نسرین موهبتی بود. دیدن آدم هایی که انگار با قلب شان تو را نگاه می کنند موهبت است. گاهی فراموش می کنم. هر چند گاهی که خبری می گیرد برای قراری یا دیداری دوست دارم محکم بغل اش کنم ، همانطور که حرف می زند و گله می کند و هزار بار می پرسد: دیگه چه خبر؟ ساکت بمانم که صدای قلب اش را بشود شنید.
از پرنده کوچک هم می خواستم بنویسم.کوچک و ظریف.مثل پرنده ای منحوس ، پرنده ای شیرین ، که تازه خندیدن و گریستن را تمرین می کند.
و از شیرینی های درشت دانمارکی با رویه کرم و مغز آفتابگردان و از آن لحن دور و غریبه که ناخود آگاه هنوز گاهی با محبت مخلوط می شود و مردمک چشم را گشاد می کند.
از تو هم می خواستم بنویسم یا بپرسم که کجایی؟ انگار سرت را یک روز عصر گذاشته باشم لبه میز شیشه ای و گوش تا گوش بریده باشم. مظلوم شده ای و شبیه بلاهت معمول ات شده ای یا اسیر بلاهت معمول ات.
از کیانوش هم می خواستم بنویسم اما خسته شدم از خلاصه کردن هیاهو ها روی کاغذ و تمام کردن شان. کلمات تکلیف آدم ها و قضایا را معلوم می کنند. روی کاغذ که می نشینند هیاهو تمام می شود. آدم ها را کنار می گذاری با هر چیزی که مربوط به آنهاست. هر چیزی که ساعت ها فکرت را مشغول کرده است.
اینجا کافه چی مدام حرف می زند و به اصرار شراب آلبالویی زلال را با یک تکه یخ و یک نی صورتی به خورد سرباز بی موی مرخصی آمده می دهد و رو به من می گوید : این حاج داوود که آمده بود ، سلمانی است.شب ها از نیمه شب تا صبح مغازه اش را باز می کند و روزها می خوابد.سنگین. می گوید: برای من خوب است . کافه را که می بندم می دانم که به سلمانی می رسم.
حاج داوود شلوار ارتشی شش جیب پوشیده با کاپشن نارنجی و مو و ریش بلند.دو دندان جلو ای اش زیاد تر از حد از دهان زده بیرون. به کافه چی نگاه می کند و می گوید : از هفته پیش که دیدم ات لاغر و سفید شده ای. شیشه می زنی؟
کیانوش هم شیشه می زده و گراس و هر چیزی که به دستش می رسیده. خودش می گوید نئشه بازی. اول بار که گفت من نشمه بازی شنیدم.راحت حرف می زند و مدام. راحت فحش می دهد و با خنده می گوید اولین کلماتی که به دخترش یاد داده فحش بوده.صدای دخترک را از پشت تلفن می شود شنید وقتی کیانوش می گوید: ای پدر سوخته! و دختر با لوندی بله کشداری تحویل می دهد یعنی نشنیدم تا کیانوش دوباره بگوید: ای پدر سوخته.دل ام ضعف می رود از صدای کودکانه شیرین اش.
صدای زنگ موبایل مهندس فقیهی بلند می شود.آهنگ ابی را گذاشته.تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من...خودم را نگاه می کنم از بالا کنار تو.سرت روی سینه من است و تند و سبک نفس می کشی.چه خوابی رفته ای ! با صدای نفس تو به سقف کوتاه خیره می شوم.
یک وقتی فکر می کردم آدم ها را از زنگ هایی که روی موبایل شان می گذارند می شود حدس زد. همانوقت ها یک زنگ دائمی انتخاب کردم. صدای ممتد زنگ یک تلفن قدیمی است که به تناوب رینگ رینگ می کند. خسته تر از آنم که بخواهم بنویسم هنوز نمی دانم از این رینگ رینگ یا آن تو را نگاه می کنم که ... چه چیزی می شود فهمید از من یا از این مهندس فقیهی که لیوان نیمه پر سرباز را با تلخی سر می کشد. تازه از خواب بلند شده ، چشم ها را می مالد ، دوست ندارم فکر کنم دیگر به این چیزها.از حدس زدن آدم ها هم مثل نوشتن خسته ام و از تلاش برای فهمیدن درست و غلط بودن حدس هایم.
بعضی جمله ها تلاش می کنند یک متن را متوقف کنند. مثل همین از حدس زدن آدم ها هم ... و من هر بار تن داده ام.گذاشته ام جملات خودشان ، این ریتم کج و کوله و سیاه رنگ کلمه را روی کاغذ متوقف کنند. سی و چند ساله ام و اینکه هنوز تصوری از آینده همگانی ندارم خودم را به خنده می اندازد و دیگران را کلافه می کند.
جمعه ها دلم برای آقای اسفندیاری تنگ می شود. با اینکه گفته بود : این فرق می کند لامصب ها! به خدا این فرق می کند! امروز صبح گفتم خودم را برای طبیعت اطرافم ، خیابان ها ، کوچه ها ، درخت ها و ماشین هایی که تصویرشان از من پرسه های عصرانه است با مدارهای مسدود ، خوب می سازم. قلم مو ها و رنگ ها روی میزم انتظار می کشند و هر روز در ذهنم طرح خورشید بزرگی را با موهای پریشان زرد و نارنجی کامل تر می کنم.بدون رنگ ها همه چیز خطوط سیاه اند. انگار قلم گیری دقیق و ظریفی همه چیز را در بر گرفته باشد.
کافه چی در جواب مهندس فقیهی که حلقه اش را تبریک می گوید جواب می دهد : خبری نیست فقط اماکن به مجرد ها مجوز کافه نمی دهد.دستم کرده ام تا وقتی که بشود مجوز را گرفت. شبیه عدنانی است که گاهی شب ها هنوز پیغامی می فرستد از تنهایی یا دلتنگی اش.
به کیانوش گفتم : ناراحت نشدم. گفت : ممکن نیست. هر آدمی ناراحت می شود . مگر اینکه تو آدم نباشی. بعد فکر کردم دیدم آدم نیستم چون واقعا ناراحت نشده بودم. یادم باشد اینبار بگویم. نمی دانم اینکه آدم آنطور زندگی کرده باشد مثل کیانوش ، درهم و بر هم و شلوغ و هردمبیل ، باعث می شود حرف های سختی که به سادگی می زند ، باور پذیر باشد یا نه !؟ توی دفتر چه کافه نوشت " از همه آن هایی که این محیط تخمی کم نور را تحمل می کنند متشکریم از جمله خودم ." بعد داد به من یک اسلیمی کنارش کشیدم و زیرش باز نوشت : "یک فمینیست تواب" گفت : هر چه اینترنت را دنبال اسم تو گشتم فقط امضا هایی که پای بیانیه های دری وری گذاشته بودی پیدا بود.
کافه چی یک بار وقتی رسیدم زد به تخته ، گفت : چه قشنگ شده اید! یکبار هم وقتی رفتم حساب کنم. انقدر تخته دور و برش هست که به راحتی می تواند به همه آن هایی که به کافه می آیند بگوید " قشنگ شده اید!" با همان صدای پر و ته لهجه ارمنی.
وقت هایی را دوست دارم که مثل حالا دلم برای هیچ کس و هیچ چیز تنگ نیست. مثل شیرینی های آندلس انگار یک لایه بی رنگ کرم کشیده باشند تو و روی ذهن آدم یا تو و روی دل اش.
باران شروع شده بود که زنگ زدی گفتی : کجایی ؟ اگر می رسی بیا سر خیابان یک بار ببوسم ات و بروم. کار دارم. گفتم : می آیم . اما همان جا نشستم. همین جا ، و کافه چی که فنجان را روی میز گذاشت گفت : کم پیدایید! خیلی خوشحال شدم دیدم اتان.

1 