ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1391

پسر قاسم خانه اش انتهای ال کوچه مادربزرگ بود.هنوز نمی دانم پدرش هم ساکن آن محله بوده یا نه اما پسر قاسم از اول به همین نام خوانده شده.مرد بی آزار آرامی که دو پسر و یک دختر داشت.فقط گاهی میدیدی از پیچ کوچه می پیچد تا به خیابان برسد.در صورت کشیده و دست و پاهای لق اش بلاهتی بود که قبل از چشم های بره وارش دیده می شد. تابستان های کودکی که به اصفهان می آمدیم دختر کوچک اش همبازی من می شد.مرضیه بود اسمش. از من شش ساله یکی دو سال کوچک تر بود.ریز نقش و سبزه مثل مادرش.ریز و تند حرف می زد و با لهجه.همه سوراخ سنبه های کوچه را بلد بود و با همان سن کم برای پسر بچه های هم بازی مان لوندی می کرد. سر کوچه خانه کاهگلی بزرگی بود که همدم و شوهرش و سه چهار بچه شان زندگی می کردند.شوهرش سر کوچه مغازه تعمیر موتور سیکلت داشت اما می گفتند خرج زندگی اش را از قاچاق در می آورد.عصر ها همدم دورتر از تجمع پیرزن های کوچه نزدیک در خانه شان می نشست و از درز در پیش شده خانه اش بوی تریاک بیرون می زد.پیر زن ها همدم را توی جمع شان راه نمی دادند.جوان بود و چاق.بلند و جلف می خندید و جوک های هرزه را بلند بلند تعریف می کرد و خودش قبل از همه ریسه می رفت.وقت هایی که کوچه خلوت بود دختر بچه ها را صدا می زد و برایشان از رازهای زنانگی و ازدواج می گفت.مرضیه تمام و کمال گفته های همدم را ضبط می کرد و وقت هایی که من بودم برایم مو به مو تعریف می کرد.شاید برای شش سالگی من دور از انتظار بود که بدانم همدم،در شب عروسی اش ، در چندمین حمله شوهرش وا داده بود و چه دردی کشیده بود.

مادربزرگ هیچوقت قاطی جمع پیرزن های کوچه نمی شد.سلطان بانوی خودش بود.اینجور شلختگی ها را نمی پسندید.با این همه همان وقت ها مرا از معاشرت با همدم و پیرزن های کوچه منع کرد و با ایماء و اشاره به من فهماند تجربه های همدم مخصوص خودش هستند و باید صبر کنم تا به وقت اش معنی هر کدام از شنیده ها را بدانم.

اهل کوچه سلطنت مادربزرگ را تمام و کمال پذیرفته بودند.خیلی هاشان سواد خواندن قرآن را هم از او آموخته بودند.وقت هایی که دلشان هوای او را می کرد با سلام و صلوات دعوت اش می کردند خانه هایشان و در دلشان را باز می کردند.

دیوار به دیوار خانه مادربزرگ نایینی ها زندگی می کردند.سه خواهر بودند که بزرگترین شان هشتاد ساله بود و کوچک ترین شان فروغ ،پنجاه و چند ساله. مادربزرگ می گفت در نایین پدر ملاکی داشته اند که هیچ خواستگاری را در شان دختر هایش نمی دانسته و آنها را آنقدر نگه داشته تا از سن ازدواج گذشته اند و بعد از آن خود دختر ها راضی نشده اند به مرد های دو زنه و زن مرده و کوچ کرده اند به اصفهان.در سال هایی که گذشت زهرا و زهره مردند و فروغ خانه بزرگ پر از خاطرات را فروخت و به یک آپارتمان کوچک و یک پرستار قناعت کرد.مادربزرگ می گفت تا همین چند سال پیش هم هر بار هم را دیده اند، پدر سختگیرش را لعن و نفرین می کرده.فروغ چشم های درشت میشی ، پوست سفید ، قامت کشیده و سینه های پر و پیمانی داشت و همیشه به اصرار جیب هایمان را پر از نقل و شکلات می کرد آنوقت ها.

کنارخانه پسر قاسم ، خانه آقای محمدی بود و زنش شیرین خانم ، زن چاق و شیرین و همیشه آراسته و مهربان، دو تا پسر داشتند که پسر بزرگ همان سال ها عروس آورد و پسر کوچک اش رضا هم سن و سال من بود. شیرین خانم جوان بود و در سیزده ، چهارده سالگی من سکته کرد و خانواده اش بعد از او از آن محله رفتند. تنها خانم محله بود که موهای شبق مشکی براق و سفیدی گردن اش را می شد از خلال چادرش دید.عطر گرمی که میزد بوی زنانه پر حرارتی داشت که وسوسه ات می کرد روی پوست دست و پاهای سفیدش دست بکشی و عطر و طعم اش را توی مغزت نگه داری.

دیوار به دیوار آنها ، ملوک خانم زندگی می کرد.پیرزن تنهایی بود که گویا تنها پسرش از ایران رفته بود.او هم قاطی پیرزن های کوچه نمی شد.مرضیه و بقیه بچه ها می گفتند جادوگر است.در یکی از ظهرهای تابستان که بقیه بچه های کوچه یا خواب بودند یا اجازه نداشتند از خانه بزنند بیرون همانطور که پرسه می زدم جلوی در نیمه باز خانه ملوک خانم رسیدم و از لای در خزیدم تو.خانه کاهگلی بود با باغچه کوچک اما سر سبز و حوضی نقلی با لبه های دالبر.تا نگاهم دور باغچه بچرخد و به اتاق ها برسد در چوبی یکی از اتاق ها با صدای غیژ کشداری باز شد و پیرزن بلند قدی با چارقد سفید بیرون آمد و اسباب جدی صورت اش به خنده ای از هم شکفت.همان جا میخکوب شدم و چشم از او برنداشتم.صدای گرم اش بلند شد که سلام کرد بعد همانطور که سمت یکی دیگر از درها می رفت گفت : تو نوه معصوم خانم هستی؟خانم جانت خوب است؟با همین دو جمله و بردن اسم کوچک مادربزرگ محرم شد.با سر جواب دادم و او دوباره گفت :آبگوشت بار گذاشته ام. می خوری؟ کمتر از نیم ساعت بعد کنار هم سر سفره نشسته بودیم و به بلبل زبانی من گوش میداد.موقع رفتن هم را بوسیدیم و من با یک پلاستیک آجیل مشکل گشا و سر و صدا تا پیش مادربزرگ دویدم و کشف تازه ام را برایش تعریف کردم.مادربزرگ با مهربانی خندید و سفارش کرد اگر باز پیش ملوک خانم رفتم سلام برسانم و زحمت اش ندهم.

کنار خانه ملوک خانم یک پیرزن دیگر زندگی می کرد که خانه او هم مثل مادربزرگ تابستان ها مهمانخانه پسرش بود که از راه دور با اهل و عیال می رسید.دختر کوچک اش ، شیما همبازی من بود و ما تا چند سال هر تابستان آتش می سوزاندیم تا اینکه مادربزرگ اش مرد و خانه اش را فروختند و از هم بی خبر ماندیم.

ضلع شمالی خانه مادربزرگ ، خانه عباس بود.عباس پیرمرد زالی بود که خودش دستفروشی می کرد و زن اش ، که او هم ملوک بود ، کار می بافت. هر وقت از در چوبی خانه ته دالان را نگاه می کردی ملوک خانم از پنجره اتاق ته دالان به تناوب خم و راست می شد و صدای قرقره بافندگی اش را می شد شنید.تنها زن محله بود که مادربزرگ به خانه دعوت اش می کرد یا به خانه اش بدون دعوت سر می زد.درشت و غمگین و کم حرف و مریض احوال بود.یکبار صبح روز بعد از اینکه به اصفهان رسیدیم ، مادربزرگ بیدارم کرد گفت :لباس مرتب بپوش می رویم خانه عباس.ملوک خانم مرده. صدایش آنقدر سرد بود که جرات نکردم بپرسم مرده یعنی چه؟!

وارد دالان شدیم که شلوغ بود و اولین چیزی که دیدم پنجره بسته اتاق ملوک خانم بود.از دالان وارد یکی از اتاق ها شدیم که زن های محل دور تا دور نشسته بودند و همگی با ورود ما بلند شدند.ملوک خانم قاطی زن ها نبود.وسط اتاق جسم بزرگ آدمی را در ملافه سفیدی که سر و ته اش گره داشت گذاشته بودند.کمی نشستیم و زود بلند شدیم و تا ما بودیم ملوک خانم نیامد اما تمام آن روز مادربزرگ کنار گاز حلوا درست کرد و نم چشم اش را بی سر و صدا گرفت.آن تابستان هر روز از در همیشه باز خانه عباس ته دالان را دید می زدم اما پنجره اتاق همچنان بسته بود و من با خودم می گفتم مردن ملوک خانم یعنی پنجره ای که دیگر باز نمی شود.

در نبش ال کوچه خانه بزرگی بود که همان سال های کودکی من کوبیدند و یک ساختمان آجری دو طبقه ساختند و به خانه لرها معروف بود که نه اهل کوچه با آنها رفت و آمدی داشتند نه آنها با کسی. بی سر و صدا می آمدند و می رفتند.پدر و مادر و دختر هایشان که کوچک ترین شان همسن من بود و همه سرخ و سفید و لپ گلی و آرام بودند.

دیوار به دیوار آنها، رو به روی خانه همدم ، باهره خانم ، خبرگذاری نامعتبر محله بود و پایه همه جمع های عصرانه زن ها که با پلاستیک تخمه آفتابگردان و چادر خردلی گلدار نازک اش ، خندان می آمد و همه را جمع می کرد. زن دوم شوهرش بود که می گفتند مرد ثروتمندی بوده و با هووی اش در خانه دو طبقه سر کوچه زندگی می کرد.زن اول را هیچوقت ندیدم.میگفتند زیبا و زمینگیر و عقیم بوده و از وقتی شوهرش باهره خانم شوخ و شنگ را به خانه آورده کلامی نگفته تا مرده و یکی دوسال بعد زن دوم هم با دو بچه بیوه شده.باهره خانم سیه چرده و لاغر بود با صورت مثلثی ، چشم های ریز بازیگوش و لب های خندان.بیشتر وقت ها اگر در کوچه هم نبود از تراس خانه اش چادر به سر و رو گرفته ، رفت و آمد اهالی کوچه را دید می زد و اگر آشنا بودی طوری سلام و احوال می کرد که مجبور باشی به جواب دادن.

امروز که اینها را می نویسم ، باهره خانم هنوز بیشتر وقت ها روی صندلی پلاستیکی اش در تراس نشسته ،همدم پیر و چاق تر از قبل شده و شوهرش که به لطف افیون به سختی راه می رود هنوز ساقی است.نایینی ها مرده اند.ملوک خانم ها مرده اند.مادربزرگ شیما مرده است و مادربزرگ من. مرضیه شوهر کرده و دو سه تا بچه دارد و گاهی که به خانه مادرش سر می زند غریبه وار نگاه من می کند انگار هیچوقت ظهر تابستانی را با هم نگذرانده باشیم.ساکت و چاق و عبوس شده و هیچوقت فرصت نشد برایش بگویم چند بار با جادوگر کوچه سر یک سفره نشستم.

پسر قاسم هم هنوز پیچ کوچه را صبح و عصر طی می کند تا به خیابان برسد و هنوز قبل از چشم های بره وار و موهای تنک سفیدش ، بلاهت صورت کشیده و دست و پاهای بلند لق اش به چشم می آید.

سه شنبه 9 اسفند ماه سال 1390

ریحانه جان سلام

پشت ناخن های صورتی رنگ ات را می بوسم و تو را اینجا می بینم تکیه داده به کیسه های شنی با همان پیراهن سفید که موقع خواب می پوشی ، یک پایت را دراز کرده ای و انگشت هایش را به عادت همیشه تکان می دهی ، موهایت را بالای سر جمع کرده ای و طره اهای تاب دارشان روی شانه چپ ات ریخته. مثل گنجشک کوچکی که وسط جهنم نشسته باشد.

دیشب خواب ات را دیدم. توی باغ عمو فردوس بودیم ، تابستان بود و درخت های هلو از بار خم شده بودند. صدای فامیل ها از دور می آمد ، من و تو اما گوشه دنجی ته باغ برای خودمان پیدا کرده بودیم. همانجا که دریچه کوچکی داشت به راهی که به رودخانه می رسید. تو حامله بودی و در پیراهن صورتی رنگ گشاد ات مثل شکوفه های هلو می درخشیدی. من هلو ها را می کندم ، با دست نصف می کردم ، هسته هایشان را درمی آوردم و هر نیمه را درسته می گذاشتم دهن تو و با بوسه لب هایت را مهر می کردم. تو به زور فرو می دادی بعد غش غش می خندیدی. سرت را می انداختی عقب و شانه هایت از خنده می لرزید. من هم می خندیدم.

امروز مرتضی بی آنکه سر بلند کند من من کنان گفت :" دفتر تو را خواسته اند." تنم لرزید. پیش خودم گفتم نکند پیدایشان کرده باشند! با اینهمه رفتم. گونی جلوی در را که کنار زدم علمدار و احمد نشسته بودند. سلام کردم ، رفتم دو زانو جلوی علمدار نشستم. احمد که این پا آن پا کرد و به بهانه ای بلند شد رفت بیرون گفتم کارم ساخته است!

علمدار یکی دو دور تسبیح دانه درشت اش را رج زد تا به حرف آمد. اول گفت :" امیر آقا چند وقت است اینجایی؟" گفتم هشت ماه. دوباره سکوتی کرد باز پرسید :" از اهل بیت خبر داری ؟" برایش گفتم اهل بیت ام در تو خلاصه می شود و بقیه در زلزله آن سال از دست رفته اند. سرش را بلند کرد نگاهی از سر همدردی به من انداخت ، خدابیامرزی گفت بعد گفت  :" این هفته که گذشت یک مرخصی چند روزه برایت می نویسم سری به خانه بزنی." قلب ام از جا کنده شد. یکباره همه آوارهای آن سال پیش چشم ام زنده شد. با بغض گفتم :" آقا اتفاقی افتاده ؟ به من بگویید! ما که اینجا از همه چیز بی خبریم ، زلزله ای چیزی آمده آن طرف ها؟" و توی دلم هزار بار اسم تو را صدا زدم. همانطور که سرش را انداخته بود زیر گفت :" نترس پسر. چیزی نشده. گفتم شاید سری به خانه بزنی و وقتی برگشتی بگذاری هم سنگر هایت شب ها بدون ختم ریحان ریحان بخوابند! " تنم از شادی لرزید. حالا هم به زودی کنار تو بودم هم وسط این بیابان همه می دانستند وقتی آن جنازه آهنی را روی تیر بار می گذارم یا از چشمه وسط نخلستان سطل سطل ، آب برای منبع می آورم یا با اسلحه پیش فنگ و دوش فنگ و سینه خیز می روم تویی هست که در فکر و دلم می چرخد و زنده ام می کند. لب های علمدار تکان می خورد اما صدایی که من می شنیدم از کسی بود که می گفت از امروز می توانی وسط این بیابان بدوی و هر چند بار خواستی فریاد بزنی ریحان ریحااااااااننننننن...علمدار که مرخص ام کرد گفتم امشب می روم سراغشان و برای خودمان جشن می گیرم!

تازه آمده بودم اینجا که یک روز وانت تدارکات چند جعبه میوه آورد . من و احمد مسوول تقسیم شان شدیم. جعبه ها را که یکی یکی بر می داشتم چشم ام خورد به انگور های سیاه درشتی که نصف یکی از جعبه ها را پر کرده بودند. پشتم تیر کشید. با وسواس از جعبه درشان آوردم و شستم و به سر و رویشان دست کشیدم. بیشتر دانه ها سالم بود. به احمد گفتم :"اجازه دارم به جای سهم ام از هر میوه ای ، انگور بردارم؟" بی آنکه نگاه ام کند اخم کرد گفت :" باید از علمدار بپرسم. اینها بیت المال است. باید به همه به یک اندازه برسد." بغ کردم و سرم را کردم توی کار خودم. چند دقیقه بعد پرسید :" خیلی دوست داری؟" گفتم پدرم باغ انگور داشت ، مادر کارگر باغ اش بود ، همان جا فصل انگور چینی هم را دیده بودند و خواسته بودند. همه کودکی و جوانی ام وسط کرت های انگور گذشته، از خمره های سفالی زیر زمین خانه و تخت چوبی زیر درخت های حیاط و جام های طرح شاه عباس حرفی نزدم. دوباره پرسید :"هنوز باغ شان به راه است؟" گفتم بعد از زلزله از باغ و خانه و پدر و مادرم یک زمین مانده بود که انگار تازه شخم زده باشند و از چادر زدم بیرون. وقتی برگشتم همه کارها را احمد کرده بود و نشسته بود به نماز. سلام داد و گفت :" سهم ات را گذاشتم پشت جعبه پوتین ها . " پلاستیک سیاه را که باز کردم دلم می خواست برگردم رویش را ببوسم. نمی دانی ریحان با چه شوقی تک تک خوشه ها را دانه کردم و خاک تک تک دانه ها با دست گفتم و نگاهشان کردم.

آن شب خبری از سر و صدا و نور منور ها نبود، تا نیمه شب این پهلو آن پهلو شدم تا خواب همه سنگین شود بعد پلاستیک سیاه را با دو شیشه آب معدنی برداشتم از سنگر زدم بیرون. از خاکریز بی دردسر گذشتم. شب هایی که نگهبانی اصغر باشد ترسی از ایست شنیدن نداریم. بیشتر وقت ها یا خمار است یا نشئه. یکبار مرتضی پیراهن اش را قاطی بقیه لباس چرک ها شسته بود و تو نگو عمل چند روزش توی جیب پیراهن بوده. هیچوقت اصغر را آنطور ندیده بودم. رگ های چشم هایش زده بود بیرون ، انگار عزیزش مرده باشد ، با بغض و فریاد یقه مرتضی را گرفته بود. قائله ای بود! تمام آن هفته خمار و بی حوصله بود تا باز از جایی برایش رسید. بعضی بچه ها می گویند به اینطور آدم های مثل اصغر از مرکز سهمیه می دهند هر چند وقت یکبار.

خلاصه آن شب پشت به خاکریز خودمان توی یک گودال کنار یک خمپاره عمل نکرده نشستم ، توی همان پلاستیک سیاه دانه ها را یکی یکی له کردم ، از چفیه سیاه رنگ ردشان کردم و ریختم توی شیشه های آب. اول که شیشه ها را خالی می کردم یادم افتاد علمدار هر وقت سهمیه آب سنگر ها را می دادند چقدر سفارش می کرد. بارها گفته بود " اینجا آب حکم طلا را دارد!" طلا ها را ریختم روی خاک و شیشه ها را از کیمیا پر کردم ، بعد دو تکه از پلاستیک سیاه کندم ، گذاشتم روی شیشه ها و درشان را محکم بستم ، روی تفاله ها خاک ریختم و شیشه ها را کنار گودال چال کردم.

پای منبع که چفیه را می شستم سر و کله اصغر پیدا شد. سر دماغ بود. زد روی شانه ام گفت :" هان ! بی خوابی به سرت زده؟" گفتم :"آره. اینجا که از گرما نمی شود خوابید!" و چفیه خیس را آب گرفتم و کشیدم روی صورتم و انداختم دور گردن ام. خندید و گفت :" عادت می کنی پسر. دیدی حالا این چفیه ها به درد می خورند؟!" روزی که چفیه تقسیم می کردند آنقدر اصرار کرده بود تا آخر یکی هم من برداشته بودم.دوست نداشتم این یکنواختی طرح و سیاهی زمینه شان را اما اینجا ها همه یکی دارند. حالا که برای عملیات شبانه ام به کارم آمده بود تازه قدرش را دانسته بودم.گفتم :" خودت نمی دانی چقدر به درد می خورند هنوز!"

امشب ماه کامل است و هر یکی دو ساعت یکبار از آن طرف منور می زنند. با اینهمه نیت کرده ام پست نگهبانی را که تحویل مرتضی دادم بروم سر وقت شان و لبی تر کنم.

ریحانه ، ریحانه ، اسم مقدس این سال های من ، دو روز دیگر کنار تو هستم و ساعت های این دو روز هر کدام یک عمرند. می بینم ات که تا برسم دلشوره داری. فردا شاید عشرت خانم بندی به صورت ات بیاندازد و زیر ابروهای کمان مشکی ات را تمیز کند. می دانم تا برسم گرد و خاک را از همه جا پاک کرده ای ، حتی کتاب هایم که انگار هووی تو باشند و هیچوقت نتوانستی بفهمی هرگز جای تو را نگرفته اند.حتی شاید بعضی هاشان خالق قسمت هایی از دلبستگی عمیقی شده باشند که به تو دارم. شاید از پیرزن صاحب لباس فروشی کوچک سر کوچه چیزی هم خریده باشی که کاش سفید باشد و شاد و رد استخوان های خوشتراش شانه و چاله کوچک گلویت را بشود از رویش گرفت. می بینم ات که وقتی برسم چند ساعتی چشم هایت را از من می دزدی و غریبی می کنی. هشت ماه کم نیست غزال کوچکم. می بینم ات که لحاف بزرگ مخمل و مروارید دوزی ات را روی نرده ها می اندازی و چوب می زنی و با اینکه در آن خانه جز تو و عشرت خانم کسی نیست باز روسری گلدار را بسته ای دور سرت و صورت گردت را با آن چشم های روشن و لب های کوچک گوشتی قاب گرفته ای.فکر می کنم زنگ خانه را می زنم و به صدای پایت گوش می کنم که دو تا یکی پله ها را پرواز می کنی تا به در برسی. وای ریحانه ، ریحانه ، به خودم گفته ام یک لحظه از گرمی نفس ات غافل نشوم این چند روز.

دیشب مرتضی خواب آلود از راه رسید و پست را تحویل گرفت.آسمان از مهتاب روشن بود با اینهمه راه افتادم به طرف خاکریز. مرتضی از پشت سر صدا زد :" سنگر نمی روی؟" برگشتم گفتم :" پواش تر! همه را بیدار کردی که ! بی خوابم . یکم قدم می زنم و بر می گردم." آرام تر گفت :" پس زود بیا." رفتم تا ته خاکریز. مجبور بودم بروم جلوتر تا توی یکی از پیچ ها از دید مرتضی گم شوم و بتوانم بروم آن طرف. خودم را که به گودال رساندم خیس عرق بودم. خاک ها را پس زدم و یکی از شیشه ها را کشیدم بیرون. گرد و خاک اش را گرفتم و درش را باز کردم.شک نداشتم که این انگور ها جز شراب نخواهد شد. به اسم تو انداخته بودم.انگار آن روز و آن شب همه چیز با من سر سازگاری داشت. چند تکه ابر کوچک روی ماه را پوشاندند و من ماندم و تو و بیابان و طعم شراب. این چند وقت هر بار سهمیه آجیل دادند پسته ها را جدا کرده بودم برای مثل امشبی. پسته ها را ریخته بودم میان پایم روی خاک و نرم نرم می چشیدم از شیشه و گرم می شدم. یکباره صدای پایی شنیدم ، تند در شیشه را بستم و چپاندم اش توی گودال. صدای پاها از سمت خودمان بود و آنقدر نزدیک بود که فرصت نمی شد گودال را پر کنم. همانوقت ابر ها کنار رفتند از روی ماه و در ده قدمی ام سایه اندام باریک مرتضی و هیکل تنومند علمدار را دیدم. از ترس بعید نبود گریه کنم ریحانه. نفهمیدم چطور شد که خودم را به حال سجده انداختم روی گودال. نمی دانستم اگر می فهمیدند با خودم چه می کردند اما حاضر نبودم شراب ها را که به یاد تو انداخته بودم و به هوای تو سراغشان آمده بودم از دست بدهم. سایه ها که به پنج قدمی من رسیدند همانطور که روی گودال افتاده بودم شانه هایم از گریه می لرزید و بلند بلند میان هق هق می خواندم " امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء " علمدار و مرتضی یک دقیقه ای بالای سرم ایستادند به نگاه کردن و رفتند. شنیدم علمدار به مرتضی گفت " وقتی برگشت بگو صبح بیاید پیش من." وقتی دور شدند و از خاکریز گذشتند بلند شدم گودال را با وسواس پر کردم ، دست کشیدم روی زمین چند تا پوکه فشنگ پیدا کردم ریختم روی خاک و برگشتم. نزدیک نگهبانی که رسیدم سپیده زده بود. مرتضی دوید بیرون گفت :" امیر آقا خوبید؟ دیر کردید به دلشوره افتادم با حاجی علمدار آمدیم پی تان!" توی صورت اش نگاه کردم ، خندیدم ، گفتم :"خوبم." و رفتم سمت سنگر خودمان. از پشت سر داد زد :" حاجی گفت صبح بیایید دفتر ، کارتان داشت." سر تکان دادم و رفتم. یکی دو ساعت نشستم دم سنگر و در خیال با سر انگشت روی پوست نرم و نازک بازو های تو دست کشیدم و پشت پلک های بلندات ، بعد بلند شدم رفتم چادر فرماندهی . سلام کردم و نشستم نزدیک در. علمدار هنوز سر سجاده پشت به من نشسته بود. صدای ذکر گفتن اش میان صدای دانه های درشت چوبی تسبیح که روی هم می افتادند گم می شد. فارغ که شد بی آنکه برگردد گفت :" تو خواب نداری پسر؟! برگرد سنگر وسایل ات را جمع و جور کن. امشب یک وانت مهمات می رسد می توانی تا شهر بروی همراه شان. برگه مرخصی ات را از کنار بیسیم بردار ببر مسوول گردان ات هم امضاء کند. به سلامت." دلم می خواست دست هایش را ببوسم ، برگه را که برداشتم بروم تا نیمه چرخید سمت من.صدای مردانه اش بغض داشت. گفت :" در ضمن خدا این طرف ها هم گاهی سر می زند.لازم نیست تا یکقدمی سنگر دشمن بروی اینجور شب ها.التماس دعا." بیرون که زدم آتش سوزان خورشید با معجزه اسم تو گلستان بود.

 

دختر انار

پنجشنبه 27 بهمن ماه سال 1390

 

دختر انار موهای کوتاه مشکی داشت و هیچوقت پیر نمی شد. نشسته بود توی همان یکذره جا که از مشت آدم فقط کمی بزرگتر است.نور ندیده بود و تشنه و گشنه انتظار می کشید. همه شان همینطور بودند. بارهای درختی وسط یک باغ بزرگ روی تپه ای که برای رسیدن به آن مجبور بودی از هفت کوه و هفت دشت و هفت دریا بگذری و برای گذشتن از اینها کفش و کلاه آهنی می خواستی و یک شمشیر فولادی که با دیو جلو باغ بتوانی بجنگی.

شیده همانطور که فنجان را می چرخاند رو کرد به سمیرا گفت : آدم های درون گرا بیشتر از هر کس خودشان را آزار می دهند ، از خودت بکش بیرون. شیرین گفت : دلم پاستا خواست. کی با من پاستا می خوره؟ یکی اش واسم زیاده! سمیرا گفت : وای آره! و برای هزارمین بار روسری نازک پلیسه مشکی اش را که گل های درشت بنفش داشت مرتب کرد. مریم گفت : کم کم این جمع های فال قهوه به روانشناسی بالینی تبدیل شده. شیده خندید گفت : چطور؟ مریم گفت : می خوام ببینم این درون گرایی رو از کجا آوردی!؟ جز اینکه سال هاست همدیگرو می شناسیم؟! رو کرد به شیوا گفت : نه ؟ شیوا توی دنیای خودش بود. چشم های براق اش را پرده ای کدر پوشانده بود. جواب نداد.

پسر پادشاه اولین انار را باز کرد. دختر آمد بیرو ن. خمیازه کشید و بازوهای برهنه خوش فرم اش را کشید بالا. توی انار کوچک اش جا برای اینطور نرمش ها نبود. دور و برش را نگاه کرد بعد گفت : آب! آب.پسر تا به خودش بجنبد دختر ناله ای کرد و از تشنگی بی حال شد. به دیواره انارش تکیه داد و شد یک گل سرخ پژمرده.

 شیرین گفت : شیده! توی فنجانم عشق ببین! آه کشید دوباره گفت : هر چند هیچکی منو دوست نداره. رو کرد به مریم گفت : تو چی ؟ تو رم هیچکی دوست نداره؟ سمیرا پرید وسط حرفش گفت : ولی منو یکی دوست داره. قربون خودم برم. شیرین رو به شیوا گفت : سمیرا از همون دبیرستان خود شیفتگی حاد داشت.مریم تکیه داد به پشتی صندلی با سردی گفت : منو ظاهرا همه دوست دارن. مشکل من از مغز خودمه. شیده با سر تایید کرد. سمیرا گفت : خاک بر سرت! شیده از زیر میز دست گذاشت روی پای مریم آرام پرسید : خوبی؟ مریم آرام گفت : شکر. و بلند آه کشید.

 پسر دومین انار را باز کرد. یادش بود اینبار قمقمه آب را دم دست بگذارد. دختر با موهای بور و پوست سفید به پنجه آفتاب می مانست. دست گرفت به لبه های انار و با احتیاط بیرون را نگاه کرد. زل زد به چشم های پسر با التماس گفت :آب! پسر قمقمه را گرفت جلوی دهان کوچک اش که مثل برگ گل لطیف و صورتی بود.دختر چند جرعه با سر و صدا خورد نفس اش را داد بیرون گفت : نان. پسر تا توی بقچه بندیل اش بگردد دست های دختر از لبه انار آویزان شد و شد یک زنبق زرد خشک.

شیده فنجان مریم را چرخاند گفت : عزیزم! مریم گفت : چی ؟ شیده گفت : تا به حال فکر می کردم حلقه ازدواج است ، تازه فهمیده ام اگر دو حلقه باشد و در هم ، ازدواج است.یک حلقه یا عشق است یا نامزدی یا پیشنهاد دوستی. مریم به شیرین نگاه کرد گفت : بسکه در خانه بوق زدی گوشواره های قهوه ای ام را یادم رفت گوش کنم.بعد سرش را انداخت پایین گفت : سمیرا ! تو هنوز دوست داری شوهر کنی؟ شیرین ناله کرد: چرا هیچکی با من پاستا نمی خوره!! سمیرا طره مشکی مویش را زد پشت گوش اش گفت : اتفاقا امروز فرزانه را دیدم. می گفت نه اینکه فکر کنی من چون ازدواج کرده ام و خودم بچه و زندگی دارم بگویم ، اما اگر با تجرد ات خوشی اینکار را نکن. دردسرش کمتره. شیده فنجان را گرفت جلوی مریم گفت : انگشت بزن. مریم سبابه اش را به دهان برد و زد وسط فنجان ، وقتی برداشت گفت : این علامت سوال را ببین! شیده نگاه کرد گفت : همین است دیگه! بهت که گفتم. علامت سوال خودتی. شیرین گفت : خیلی دلم امشب پاستا می خواست. حیف شد. مریم گفت : من دلم یه نیمروی چرب توی یه ماهیتابه روحی سوخته می خواد با نون بیات. شیده گفت : جواب سوال ات پیش خودته.

پسر سومین و آخرین انار را باز کرد. دختری با چشم های بسته و لب های درشت قرمز کمرش را صاف کرد و نشست. گفت : آب. پسر قمقمه را داد دست اش. قمقمه را تکان داد. صدای آب توی قمقمه موسیقی موج های ملایم دریا بود. قمقمه را کنار گذاشت گفت : نان. پسر نان بیات را گرفت جلوی صورت اش.دختر بو کشید.دشت از بوی گندم تازه پر شد. چشم باز کرد توی صورت پسر نگاه کرد و خندید. آرام از انار بیرون آمد ، دست گذاشت روی زانوی پسر آرام گفت : خوبی ؟ پسر آه بلندی کشید و خندید.

شیرین با خنده گفت : خوب شد این فال قهوه هست که به بهانه اش همدیگر را ببینیم. مریم گفت : من آمدم که شماها را ببینم. همه سر تکان دادند. شیده گفت: برویم دیگر. دیر شد.شیوا حساب می کنی؟

سه شنبه 31 فروردین ماه سال 1389

کجایی؟ کجا رفتی ؟ از صبح گفتم بزنم بیرون یک گوشه خلوت پیدا کنم چهار خط بنویسم که این هیاهوی مغزی آرام بگیرد ، هر بار هم به بنویسم که رسیدم ، بغض کردم و مطمئن شدم دستم که به کاغذ برسد اشگم سرازیر می شود. حالا  اما نه خبری از آن بغض هست نه از آن هیاهو.

فقط یاد چهره زن می افتم که چند ثانیه خیره ماند بعد مثل خوابگرد ها با دست های رو به جلو دوید به آشپزخانه ، اسپند را جور کرد و گفت : قشنگ شدی.بترکه چشم حسود!

خسته شدم.

به همین زودی و همین راحتی از نوشتن خسته شدم.

با اینکه می خواستم بنویسم مادر شوهر عروس مرده ، زار زار گریه می کرد و دو بچه کوچک ، یکی پسر و یکی دختر ، آویزان آغوش اش بودند. بعد از یک سال هنوز اشگ می ریخت و نوه ها را می بوسید و تیمار می کرد. وارد که شدم با من من گفتم : همه این یک سال می خواستم بیایم پیش شما برای تسلیت ... به همین جا که رسیدم اشگ اش سرازیر شد و مدام گریه کرد ، تمام روز ، تمام مدتی که آنجا بودم. مادر پریا هم مدام غر زد. تمام روز. هی گفت : زینب تنهاست ، زهره تنهاست ، زهرا تنهاست. خواستم بگویم پریا هم تنهاست. همین حالا هم تنهاست که تو خودت را چسبانده ای به ما و آمده ای اینهمه راه عیش ما را منقص کنی که نشود دو کلمه با هم راحت حرف بزنیم و گریه کنیم و بخندیم.

دیدن نسرین موهبتی بود. دیدن آدم هایی که انگار با قلب شان تو را نگاه می کنند موهبت است. گاهی فراموش می کنم. هر چند گاهی که خبری می گیرد برای قراری یا دیداری دوست دارم محکم بغل اش کنم ، همانطور که حرف می زند و گله می کند و هزار بار می پرسد: دیگه چه خبر؟ ساکت بمانم که صدای قلب اش را بشود شنید.

از پرنده کوچک هم می خواستم بنویسم.کوچک و ظریف.مثل پرنده ای منحوس ، پرنده ای شیرین ، که تازه خندیدن و گریستن را تمرین می کند.

و از شیرینی های درشت دانمارکی با رویه کرم و مغز آفتابگردان و از آن لحن دور و غریبه که ناخود آگاه هنوز گاهی با محبت مخلوط می شود و مردمک چشم را گشاد می کند.

از تو هم می خواستم بنویسم یا بپرسم که کجایی؟ انگار سرت را یک روز عصر گذاشته باشم لبه میز شیشه ای و گوش تا گوش بریده باشم. مظلوم شده ای و شبیه بلاهت معمول ات شده ای یا اسیر بلاهت معمول ات.

از کیانوش هم می خواستم بنویسم اما خسته شدم از خلاصه کردن هیاهو ها روی کاغذ و تمام کردن شان. کلمات تکلیف آدم ها و قضایا را معلوم می کنند. روی کاغذ که می نشینند هیاهو تمام می شود. آدم ها را کنار می گذاری با هر چیزی که مربوط به آنهاست. هر چیزی که ساعت ها فکرت را مشغول کرده است.

اینجا کافه چی مدام حرف می زند و به اصرار شراب آلبالویی زلال را با یک تکه یخ و یک نی صورتی به خورد سرباز بی موی مرخصی آمده می دهد و رو به من می گوید : این حاج داوود که آمده بود ، سلمانی است.شب ها از نیمه شب تا صبح مغازه اش را باز می کند و روزها می خوابد.سنگین. می گوید: برای من خوب است . کافه را که می بندم می دانم که به سلمانی می رسم.

حاج داوود شلوار ارتشی شش جیب پوشیده با کاپشن نارنجی و مو و ریش بلند.دو دندان جلو ای اش زیاد تر از حد از دهان زده بیرون. به کافه چی نگاه می کند و می گوید : از هفته پیش که دیدم ات لاغر و سفید شده ای. شیشه می زنی؟

کیانوش هم شیشه می زده و گراس و هر چیزی که به دستش می رسیده. خودش می گوید نئشه بازی. اول بار که گفت من نشمه بازی شنیدم.راحت حرف می زند و مدام. راحت فحش می دهد و با خنده می گوید اولین کلماتی که به دخترش یاد داده فحش بوده.صدای دخترک را از پشت تلفن می شود شنید وقتی کیانوش می گوید: ای پدر سوخته! و دختر با لوندی بله کشداری تحویل می دهد یعنی نشنیدم تا کیانوش دوباره بگوید: ای پدر سوخته.دل ام ضعف می رود از صدای کودکانه شیرین اش.

صدای زنگ موبایل مهندس فقیهی بلند می شود.آهنگ ابی را گذاشته.تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من...خودم را نگاه می کنم از بالا کنار تو.سرت روی سینه من است و تند و سبک نفس می کشی.چه خوابی رفته ای ! با صدای نفس تو به سقف کوتاه خیره می شوم.

یک وقتی فکر می کردم آدم ها را از زنگ هایی که روی موبایل شان می گذارند می شود حدس زد. همانوقت ها یک زنگ دائمی انتخاب کردم. صدای ممتد زنگ یک تلفن قدیمی است که به تناوب رینگ رینگ می کند. خسته تر از آنم که بخواهم بنویسم هنوز نمی دانم از این رینگ رینگ یا آن تو را نگاه می کنم که ... چه چیزی می شود فهمید از من یا از این مهندس فقیهی که لیوان نیمه پر سرباز را با تلخی سر می کشد. تازه از خواب بلند شده ، چشم ها را می مالد ، دوست ندارم فکر کنم دیگر به این چیزها.از حدس زدن آدم ها هم مثل نوشتن خسته ام و از تلاش برای فهمیدن درست و غلط بودن حدس هایم.

بعضی جمله ها تلاش می کنند یک متن را متوقف کنند. مثل همین از حدس زدن آدم ها هم ... و من هر بار تن داده ام.گذاشته ام جملات خودشان ، این ریتم کج و کوله و سیاه رنگ کلمه را روی کاغذ متوقف کنند. سی و چند ساله ام و اینکه هنوز تصوری از آینده همگانی ندارم خودم را به خنده می اندازد و دیگران را کلافه می کند.

جمعه ها دلم برای آقای اسفندیاری تنگ می شود. با اینکه گفته بود : این فرق می کند لامصب ها! به خدا این فرق می کند! امروز صبح گفتم خودم را برای طبیعت اطرافم ، خیابان ها ، کوچه ها ، درخت ها و ماشین هایی که تصویرشان از من پرسه های عصرانه است با مدارهای مسدود ، خوب می سازم. قلم مو ها و رنگ ها روی میزم انتظار می کشند و هر روز در ذهنم طرح خورشید بزرگی را با موهای پریشان زرد و نارنجی کامل تر می کنم.بدون رنگ ها همه چیز خطوط سیاه اند. انگار قلم گیری دقیق و ظریفی همه چیز را در بر گرفته باشد.

کافه چی در جواب مهندس فقیهی که حلقه اش را تبریک می گوید جواب می دهد : خبری نیست فقط اماکن به مجرد ها مجوز کافه نمی دهد.دستم کرده ام تا وقتی که بشود مجوز را گرفت. شبیه عدنانی است که گاهی شب ها هنوز پیغامی می فرستد از تنهایی یا دلتنگی اش.

به کیانوش گفتم : ناراحت نشدم. گفت : ممکن نیست. هر آدمی ناراحت می شود . مگر اینکه تو آدم نباشی. بعد فکر کردم دیدم آدم نیستم چون واقعا ناراحت نشده بودم. یادم باشد اینبار بگویم. نمی دانم اینکه آدم آنطور زندگی کرده باشد مثل کیانوش ، درهم و بر هم و شلوغ و هردمبیل ، باعث می شود حرف های سختی که به سادگی می زند ، باور پذیر باشد یا نه !؟ توی دفتر چه کافه نوشت " از همه آن هایی که این محیط تخمی کم نور را تحمل می کنند متشکریم از جمله خودم ." بعد داد به من یک اسلیمی کنارش کشیدم و زیرش باز نوشت : "یک فمینیست تواب" گفت : هر چه اینترنت را دنبال اسم تو گشتم فقط امضا هایی که پای بیانیه های دری وری گذاشته بودی پیدا بود.

کافه چی یک بار وقتی رسیدم زد به تخته ، گفت : چه قشنگ شده اید! یکبار هم وقتی رفتم حساب کنم. انقدر تخته دور و برش هست که به راحتی می تواند به همه آن هایی که به کافه می آیند بگوید " قشنگ شده اید!" با همان صدای پر و ته لهجه ارمنی.

وقت هایی را دوست دارم که مثل حالا دلم برای هیچ کس و هیچ چیز تنگ نیست. مثل شیرینی های آندلس انگار یک لایه بی رنگ کرم کشیده باشند تو و روی ذهن آدم یا تو و روی دل اش.

باران شروع شده بود که زنگ زدی گفتی : کجایی ؟ اگر می رسی بیا سر خیابان یک بار ببوسم ات و بروم. کار دارم. گفتم : می آیم . اما همان جا نشستم. همین جا ، و کافه چی که فنجان را روی میز گذاشت گفت : کم پیدایید! خیلی خوشحال شدم دیدم اتان.

شنبه 22 اسفند ماه سال 1388

«... بی آن‌که بدانی، حرف زده‌ای؛ بی‌آن‌که بدانی، زنده بوده‌ای؛ بی‌آن‌که بدانی، مُرده‌ای. ساعت را بپرس، کمکت می‌کند. از هوا حرف بزن، کمکت می‌کند. نام مادرت را به یاد بیاور، شکل و تصویر کسی را سریع! از چیز کوچکی آغاز کن. مثلاً رنگ‌ها، مثلاً رنگ زرد، سبز، اسم چند نوع درخت. به مغزی که نیست، فشار بیاور. فصل‌ها را، مثلاً  برف! سریع باش، سریع چیزی برای بودنت پیدا کن، دُور بردار، ممکن است بقیهی چیزها یادت بیاید .سریع! وگرنه واقعاً به مرگت عادت کرده‌ای...»  

شهرام شیدایی

پنجشنبه 29 بهمن ماه سال 1388

بلند شد دستی به موهای تنک کشید. زیر لب گفت : ناهید! از بیرون اتاق صدای به هم خوردن ظرف ها می آمد. کش و قوس آمد بلکه کج خلقی اول صبح رفع شود بعد بلندتر صدا زد : ناهید. پاسخی نیامد. بلند شد سعی کرد کمرش را صاف کند. کوفتگی از شانه ها به کمر می رسید ، پایین تنه اش را داد عقب و سلانه سلانه از اتاق بیرون آمد.

صدای به هم خوردن در اتاق بچه ها بلند شد. به دستشویی که رسید هر دو پای برهنه را گذاشت دم ورودی و دنبال دمپایی های کوچک صورتی گشت. نبودند.پشت در دمپایی های آبی بزرگ سر روی بال هم خواب بودند. اینجور وقت ها می گفتند مهمان می رسد.

پوشید و به سختی نشست و صبر کرد تا درد آرام آرام شروع شود.همه زورش را جمع کرد و چند بار پشت سر هم با صدای خفه ای گفت : اه ، اه. نمی شد. از خیرش گذشت . بلند شد آبی به صورتش زد و به سرفه افتاد و طعم تلخ را ریخت توی کاسه روشویی. فکر کرد اگر مارال خانه باشد تا صدای سرفه تمام نشود از اتاقش بیرون نمی آید.

یکبار که صبح به جای دستشویی راه اش را کج کرده بود به سمت اتاق بچه ها ، دیده بود نشسته لبه تخت ، چشم هایش را با اخم بسته ، دست هایش را محکم روی گوشش فشار می دهد و منتظر است پروژه صبحگاهی او تمام شود.

سر صبر هر صدایی که می توانست در آورد و آمد بیرون و صدای به هم خوردن در خانه را شنید. انگار کسی بیرون رفته باشد.

کنار جا کفشی ایستاد. یک جفت کفش ورزشی قرمز کوچک وارونه افتاده بود بیرون.فکر کرد به پای کدامشان می خورد! شاید نینا یا ثمین! نفهمید. خم شد کفش ها را جفت کرد و رفت توی آشپزخانه. به بدنه کتری دست زد . سرد بود. زیر لب غر زد : صد بار گفتم هر کدامتان صبح زودتر بلند می شود زیر این صاب مرده را روشن کند! فندک زد و تفاله های قوری را خالی کرد و چای خشک ریخت. باز غر زد : صد بار گفتم هر جا می خواهی بروی وقتی من بیدار می شوم خانه باش!

به اتاق برگشت . پرده های سفید چرک مرده با خیرگی نگاهش می کردند.پهن شد روی تخت و کتاب قطور را از زیر کمرش کشید بیرون. ردیف کتاب های رو به رو ،از بالا تا پایین ، نازک و ضخیم ، کنار هم پچ پچ می کردند.بلند شد دست کشید لبه کتابخانه و به انگشت های خاک گرفته نگاه کرد.

با دست دیگر کشید روی گودی کمر و مالید بلکه درد آرام بگیرد. بعد روی دو زانو نشست ، ردیف پایین وسط کتاب ها به شلنگ قرمز رنگ گاز دست کشید تا رسید به گاز پیک نیکی رنگ و رو رفته ، آنطرف تر شیشه مربایی تا نیمه از آب قهوه ای رنگ پر بود. دلش آشوب شد. صدای سوت کتری خانه را پر کرده بود. بلند داد کشید : ناهید! زن!

هوای خنک با گرد و خاک و سر و صدا از کانال کولر بیرون زد. دست گذاشت روی زانو ، نفس تلخ را بیرون داد و بلند شد.

فرسودگی

چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1388

طبع هر کس را از طبیعت واژه هایی که به کار می برد ، می توان شناخت. همواره اهالی محافل فرهنگی را ، به جز چند استثنای نیکبخت ، به چشم افرادی نگریسته ام که جز از نام های خاص تغذیه نمی کنند ، البته آنگاه که این نام ها به اوج افتخار رسیده باشند.

فرهنگ و هوش دو مقوله متفاوتند.می توان دارای یکی از آنها بود و عاری از دیگری. می توان فرهیخته بود و به صورت وحشت آوری ابله.

هوش از روح سرچشمه می گیرد و تنها با زاده شدن به همگان عطا می شود ، حتی اگر همگان آن را به کار نگیرند و جرات نکنند از ظرفیت شخصی تنهایی خویش و از شدت تنهایی روح خود استفاده کنند.هوش چیزی جز این نیست : شیوه شخصی قرار گرفتن در برابر خویشتن و دنیا ، شیوه خاص شخص در تغییر پذیرفتن از آنچه فرا می رسد و صلاح کار خویش را در آن و تنها در آن جستن ، در آنچه از شخص می گذرد و گاه او را می کشد.

به عنوان مثال خواندن یکی از ساده ترین نمود های هوش است که هیچ ارتباطی با فرهنگ ندارد ، ابدا هیچ ارتباطی با آن ندارد.خواندن در حکم آزمودن خویشتن است در کلام کس دیگر ، مرکب را از راه خون تا کنه روح بردن و روح را بدان آغشتن ، خوردن آنچه می خوانیم ، تبدیل آن به خویشتن و تبدیل خویش به آن . هر مطالعه ای که روح را زیر و رو نکند ، هیچ است و صورت نپذیرفته است ، وقت تلف شده هم نیست ، از هیچ کمتر است . هر زندگی که زندگی آن را زیر و رو نکرده باشد و به تنهایی و بدون نیرو گرفتن از هر گونه درسی ، در پی یافتن صلاح کار خویش در این زیر و رو شدن نرود ، مرده است. درباره آنچه صلاح کار شخص است ، تنها خود او باید تصمیم گیرد و در این کار ، جز به نور بسنده تنهایی خویش تکیه نکند و از پسند های فکری و اخلاقی بیشترین فاصله را بگیرد.

هوش آموخته نمی شود – به کار زده می شود. اما فرهنگ چرا ، آموخته می شود – اندک اندک از توده مطالعات طولانی سر بر می آورد ، با گذر زمان بر خویشتن افزوده می شود و در دستان تنی چند باقی می ماند.

اگر تنها در فرهنگ زندگی کنیم ، خیلی زود بی سواد می شویم. فرهنگ آنگاه که تا بدین پایه عاری از هوش باشد ، بیماری انباشتن است ، چیزی است غیر قابل مصرف که جز مصرف آن ، کاری نمی توان کرد.

هرگز ...

چهارشنبه 18 آذر ماه سال 1388

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق.

شاید بمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق! 

باید بمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق؟

... 

ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود

شنبه 30 آبان ماه سال 1388

با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او 

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند... 

اگر کسی نشده یا شده و خودش را به خریت زده -که معمولا اسمش را فراموشی یا تغییر یا نمی دانم چی می گذاریم - از ما گفتن. آلت دست یا ذهن کسی شدن بار ها از اسکول شدن غم انگیز تر است.

جمعه 22 آبان ماه سال 1388

دختر از اغذیه فروشی رد شد. از لباس فروشی رد شد . مکث کرد . به بلوز بافتنی آبی نفتی نگاه کرد. وارد یک مغازه شد. دو تا سنبوسه خرید. گفت: آقا روش سس فلفل بریزید. مرد ظرف را داد دست اش گفت : سس باز نداریم ، بسته می دم خودتون بریزید. نگفت "باشه" سس را گرفت. کسی از پایین مانتو اش را کشید. نگاه کرد دختر بچه ای بود. گل موی زرد زده بود به موهای کم پشت خرمایی رنگ اش. با دست اشاره کرد منو بذار روی صندلی. گفت : عزیزم! مادر دخترک برش داشت گذاشت روی صندلی کنار پای دختر. گفت : آقا این رو حساب کنید من برم. دخترک دوباره مانتوش را کشید. به پایین نگاه کرد.اشاره کرد بشین کنار من روی صندلی. پرسید : بشینم؟ نشست. دخترک خندید. با انگشت کشید روی لپ بچه . گفت : عزیزم! با انگشت کنار لب های نازک اش را از رد شکلات پاک کرد. مرد گفت : بفرمایید خانم. بقیه پول را گرفت گذاشت توی کیف. بیرون آمد. خیابان شلوغ بود.همینطور که از عرض خیابان می گذشت به سنبوسه گاز زد.

مرد معذب شد.زد به بازوی زن که دختر بچه ای بغل اش بود.گفت : اون چادرتو بکش پیش. زن بی اختیار دست برد چادر را کشید توی صورت اش. بچه با دست چادر را کنار زد.زن نگاه کرد به مرد دید پیشانی اش عرق کرده ، سرش را انداخته پایین به سمت او اما به دنده خیره شده.دختری که داشت چیزی گاز می زد با موهای به هم ریخته و چشم های درشت از مقابل ماشین شان گذشت و عرض خیابان را رد شد. گفت : چادرم که خوب بود! مرد جواب نداد. پایش را گذاشت روی گاز روبه رو را نگاه کرد و رد شد.

دختر یک گاز دیگر زد. پیش خودش گفت :" خودش بود!بزدل!نگاه هم نمی کنه از ترس اش! انگار می خوام بخورمش!" دل اش آشوب شد. ظرف را انداخت کنار خیابان.

مرد همینطور به جلو خیره شده بود.با خودش گفت: " خودش بود. چرا نتونستم نگاه اش کنم!کاش از جلوتر رد شده بود می شد سیر دید اش. تنها بود. شایدم کسی اونور خیابان منتظرش بود! پس چرا تنها غذا می خورد!نه! تا حالا که تنها نمونده!شش سالی می گذره! حتما کسی اونور منتظرش بود. عجب احمقیه که گذاشته تنها از این خیابان شلوغ رد بشه!مشکی پوشیده بود. بهش می آد." نگاه کرد به صندلی کنارش دختر را دید با موهای خرمایی به هم ریخته با لبخند به شلوغی خیابان نگاه می کند و میگوید "عجب قیامتیه!گم نشیم!" بغض کرد دستش را گذاشت روی پای دختر بلند گفت : کاش منم قد این شلوغیا دوست داشتی! ببینم ات! با صدای زن به خوش آمد. می گفت: دستتو بردار!زشته تو خیابون!چرا چرت و پرت می گی ! ده دقیقه اس دارم صدات می زنم! با هر دو پا ترمز زد. سه نفری پرت شدند به جلو.

دختر چند قدم رفت. زیر لب به خودش فحش داد.برگشت یکبار مصرف را برداشت با چشم دنبال سطل آشغال گشت.زیر لب گفت:بچه دار شده.دختر بود انگار! داره زندگیشو می کنه. مثه آدم.آدم!اگه آدم بود اینقدر پدرسوختگی نداشت!اذیت نمی کرد!ولی بچه دار شده!ندیدم صورت اشو!

رسید به سطل آشغال. ظرف را انداخت روی باقی آشغال ها.صدای جیغ یک زن بلند شد از دور. برگشت پشت سرش را نگاه کرد.مردم خلاف جهت او به سمت صدا می دویدند. گفت: خوب که چی ! از خیابان رد شد و تاکسی گرفت.

بچه بی قراری می کرد.چادرش را می کشید عقب و نق می زد. به مرد نگاه کرد. گفت: یه کوچه خلوت نگه دار بچه شیر می خواد.مرد مستقیم به جلو نگاه می کرد و گاز می داد. جواب نداد.زن گفت: حواست کجاس؟! با توام!مگه سر می بری! مرد نگاه اش کرد.چشمهایش ته رنگ اشگ داشت.دست گذاشت روی پایش گفت: کاش منم قد این شلوغیا دوست داشتی!ببینم ات! چادر از سرش افتاده بود. دست مرد را پس زد.کلافه گفت: دستتو بردار.زشته تو خیابون!چرا چرت و پرت می گی!...یکباره با بچه پرت شد جلو. جیغ زد یا ابالفضل...

چهارشنبه 8 مهر ماه سال 1388

یک روز مثل نسیم وارد اینجا خواهم شد از در و دیوار. پشت میز کناری می نشینم . هوس قهوه می کنم که تلخی عصر جمعه را به یادم بیاورد. کسی نمی بیندم وقتی راهی آشپزخانه می شوم و فرو می روم توی قهوه جوش مسی و دست کافه چی را می سوزانم وقتی برم می دارد که برای کسی قهوه بریزد.

مرا در یک فنجان سپید پر می کند. انگار بی حوصله است کافه چی. یکی از بافه های مویم روی دسته فنجان می افتد. می گذاردم جلوی دختر که مثل آنوقت های من حوصله نکرده خودش را دست بند انداز بدهد و خطی سبز بالای لب اش ، زیر آرایش صورت پیداست.

کم حرف می زند دختر. نگاهم می کند و با انگشت اشاره دست راست ، با سر انگشت ، روی لبه فنجان می کشد و روی دسته، انگار بافه مویم را نوازش کند. فنجان را که بر میدارد لبم را به لبه فنجان می چسبانم تا ببوسدم. بو می کشد ، بعد لبش را می چسباند به من و لاجرعه سر می کشد.

دست هایم را مشت می کنم بعد سرم را به کنار فنجان تکیه می دهم و سعی می کنم یاد نفس عمیق کشیدن بی افتم.

روسری اش تیره است و پشت چشم های کشیده اش. مردمک چشم هایش برق نمناکی می زند. کافه چی را صدا می زند ، فنجان را میدهد دستش می گوید: یک قهوه دیگر لطف می کنید؟

بلند می شوم پشت پلک های سیاه کرده اش دراز می کشم. سیگار بلند سپید را روشن می کند. یکی دو پک می زند و همان طور روشن می گذارد کنار فنجان. بیرون هوا تاریک است.با ناخن همان انگشت آرام می کشد پشت چشم چپ اش ، انگار سر زانویم را کسی به ملایمت بخاراند. قهوه را بر میدارد ، بو می کشد و دوباره روی میز می گذارد.

 به آدم مقابل اش نگاه می کند که بی وقفه حرف می زند. تکیه می دهد به پشتی صندلی. سنگین پلک می زند بعد کیف اش را از کنار صندلی برمی دارد و به آدمی که هنوز حرف می زند می گوید: خسته ام. می روم خانه.

بلند می شوم که آرام آرام با حلقه های دود به آسمان برسم.

شنبه 17 مرداد ماه سال 1388

دوباره امروز از همان روزنامه زنگ زدند ، خواهش و تمنا که با بی بی مصاحبه کنند. همان طور که دک شان می کردم دیدم بی بی روی پتوی چرک مرده اش نیم خیز شده بود و سر و دست لرزان اش را تکان می داد که یعنی بگو نه ، بگو نیستم. یادم بود گوشی را که گذاشتم تلفن را بکشم و بیست قطره بریزم توی قاشقچی مسی و با قرص زیر زبانی به خوردش بدهم و مرتب تکرار کنم" نترس بی بی جانم . تا من اینجا هستم دستشان به تو نمی رسد" ، شاید آرام شود.

ما که ندیده بودیم اش مگر گاهی در اخبار پراکنده روزنامه ها ، تا این روزها که عکس های درشت اش در و دیوار شهر ها را پر کرده بود. تا روزنامه ها پاپی مان نشده بودند هنوز گاهی همایون می گفت پیرزن یا تشابه اسمی را به خورد ما داده یا خواسته روی خبطی که می کرده اسم موجهی بگذارد. اینجور وقت ها مادر چشم غره می رفت و با بغض می آمد خانه بی بی که سال های تنهایی شان را با هم دوره کنند.

نگاه بی بی می کنم که ته مانده زیبایی جوانی اش هنوز در ابرو های کمانی و پوست گندمگون و چشم های زنده روشن خودش را به رخ می کشد ؛ با اینکه مادر می گوید با گذشت سال های سخت قدش هم آب رفته ، هم قد من و همایون است که تا وارد خانه قدیمی اش می شویم به رقابت دست مان را به سقف دالان می زنیم یعنی خیلی مان خیلی است. شیخ را از نزدیک ندیده ام اما گمان نکنم شیخ ها با قد های معمولا کوتاه شان از هم قدم شدن با بی بی های سرو گون سرخورده نشوند.

 بچه که بودیم مادر تا مدت ها می گفت آقاجان مان آدم اهل فضل و کمالاتی بوده که در یکی از درگیری های اول انقلاب شهیدش کرده اند. یک عکس سیاه و سفید هم نشان مان می داد از مرد چاق کت و شلوار پوشی با سبیل چخماقی نشسته روی صندلی چوبی و دست ها را گره کرده روی عصا که این خودش است.مرد توی عکس با چشم های مشکی و نگاه غمگینی رویش را تا نیمه گردانده بود یک طرف ، انگار بداند یک زمانی قرار است شهیدش کنند.

با اینکه دوست داشتم با طعنه بگویم این آقاجان چاق که راه هم به زور می توانسته برود حالا دیگر توی خیابان رفتن اش چی بود که بی بی جان اینهمه سال تنهایی بکشد! ساکت ماندم و فقط به مادر گفتم چرا شما نه شکل بی بی هستید نه آقاجان! مادر هم جواب داده بود که او به عمه پدری اش رفته که سال ها پیش مرده و عکسی از او نیست.

مدرسه رو که شدیم یک روز همایون که با بابا رفته بودند کتاب های کلاس هفتم اش را از تعاونی تحویل بگیرند جیغ و ویغ کنان برگشت و کتاب تاریخ را جلوی مادر گذاشت که عکس آقاجان را بزرگ چاپ کرده بودند و زیرش نوشته بودند " ضل السلطان پسر ناصر الدین شاه " . بابا همان طور که کفش هایش را می کند با عصبانیت غر زد که" صد بار گفتم انقدر دروغ تحویل اینها نده جلوی مدیرش امروز آبرومو برد!" مادر که انگار نه انگار عکس را دیده باشد دست به زانو بلند شد که " خوب چه می گفتم! این ها صیغه و مطلقه می فهمند که توی کله شان کنم؟!"

بعد از آن یک شب مادر من و همایون را صدا زد که  قصه بگوید و شروع کرد که روزگاری زن جوان خوشگلی بوده که از دیار خودش دور می افتد و در شهر از قضای روزگار شوهر مهربانش را به خاطر تیفوس از دست می دهد و با بدبختی روزگار می گذراند تا اینکه مردی عاشق او می شود که چون  پسرشازده بوده و نمی توانسته با زن فقیری مثل زن قصه هر چقدر هم قشنگ باشد جلوی چشم همه ازدواج کند یواشکی اینکار را می کند و اینها صاحب دختری هم می شوند و شازده هم گاهی به مادر و بچه سر می زده تا اینکه یک روز میرود و دیگر بر نمی گردد و حالا این دختر قشنگ کی بوده همان بی بی و آن پسر همان شازده و آن دختر مادر ما. و آخر کار گوشزد کرد که چون اینجور عروسی های یواشکی کار خوبی نیست بهتر است ما این قصه را جایی تعریف نکنیم و راز بی بی را که هر دومان دوست اش داشتیم پیش خودمان نگه داریم.

زمان زیادی گذشت تا من و همایون معنی واقعی هر کدام از آن کلمات را فهمیدیم و اگر تا به حال به جبر ، حالا به اختیار یا از  ترس رازمان را حفظ کردیم ولی مدام به خاطرات بی بی ناخن زدیم که ته و توی جریان را در بیاوریم و خجالت نکشیدیم که جلوی ما سرخ و سفید شود وقتی تعریف می کند شیخ با اینکه شیخ بوده و زن و چندین بچه داشته اوائل گاهی به خانه خاله زری سر می زده برای دیدن بی بی و هر بار که دست پر به دیدن ایران اش آمده چند کلمه عربی هم بلغور کرده که حلال خدا حرام نباشد و بعدتر که مادر به دنیا آمده رفته  که رفته.

بی بی هم از پس آن، از ترس اینکه شیخ یک روزی برگردد و به خاطر بیرون رفتن از خانه باز خواست اش کند بارش را که زمین گذاشته یا سبزی های مردم را پاک کرده یا لباس ها و ملافه های رنگ و بو گرفته شان را شسته و و سط حیاط کوچک خانه آفتاب داده تا مادر، بزرگ شده و مثل امروزی ماه به ماه یخچال زنگ زده اش را پر کرده و نسخه های رنگ و وارنگ اش را از داروخانه گرفته ، سر طاقچه گذاشته . اینهمه فقط ما را دلخور می کرد که چرا عاشق بی بی به جای زلف پریشان باید عمامه به سر می داشت که با اوضاع و احوال این روزها در هیچ داستان پر سوز و گداز عاشقانه ای نشود درش آورد.

آنروز هم که زنگ زد داشتم خواب می دیدم وسط اتاق کوچکی که می دانستم در خانه بی بی است با خودش کنار یک قبر ایستاده ام و دو نفر دارند با دست گودش می کنند. شیخ و باباهم آنطرف تر منتظرند تا آماده شود. وقتی گفتند کافیست و بابا سر تکان داد ، ته گودال که نگاه می کردی معلوم نبود از بس کنده بودند و صدای آن دو تا مرد که پرسیده بودند به زور به ما می رسید.بعد بابا و شیخ جنازه را آوردند که شکل جوانی بی بی بود و زل زده بود به من. پیری بی بی هم نگاهی به جنازه انداخت و به من و رو گرداند رفت و من به فکر افتادم دنبالش بروم یک زیر زبانی به خوردش بدهم که کار دستمان ندهد.

با زنگ تلفن که پریدم خودش بود ، التماس می کرد برویم پیش اش و هیچ جوابی نمی توانست بدهد که از چه چیز اینطور ترسیده.به خانه اش که رسیدم در کهنه فلزی را با لگد باز کردم ؛بد بیراه گفتم به همایون که  هنوز نه قفل را درست کرده نه زنگ در را و بهانه کرده که کسی جز ما با بی بی کاری ندارد و ما هم که لم در دستمان است.تا به اتاق برسم و بی بی بلرزد که خانمی امروز از اداره ای زنگ زده و می خواسته از بی بی درباره شیخ بپرسد دلم هزار راه رفت. جلوی بی بی خندیدم و همانطور که قرص اش را می دادم برایش تعریف کردم که عاشق سال های دورش می خواهد مدارج ترقی را طی کند و عکس هایش را اگر او پای بیرون رفتن داشت همه جا میدید و چیز مهمی نیست ، نترسد و خوابش کردم و قول دادم بمانم که اگر باز کسی زنگ زد جواب بدهم .از آشپزخانه دود زده به بابا زنگ زدم که این روز ها سخت سرگرم انتخابات بود. میان تعجب من گل از گل اش شکفت و تاکید کرد اگر خواستند مصاحبه کنیم باید از بی بی بخواهیم همان حرف هایی را بزند که بابا دیکته می کند و اینکه بالاخره ما هم مناسبتمان با شیخ معلوم شود برای آینده من و همایون هم بهتر است. چند دقیقه بعد دوباره هراسان زنگ زد که باید یادمان باشد اگر این ها از جناح رقیب بودند بگوییم بی بی شناسنامه نداشته و عقد نامه اش هم یک جایی در این سال ها گم و گور شده و لابد خود شیخ نسخه ای از آن دارد و با اطمینان گفت جور کردن اینجور چیز ها این روز ها کاری ندارد آنهم برای آدم های دم کلفتی مثل شیخ.

شب هم با همایون و مادر آمدند سر زدند و مرد ها زنگ در را درست کردند و قرار شد من چند روزی کنار پیرزن بمانم. همایون روزنامه را جلوی بی بی پهن کرده بود و انگشت اش را روی صورت زنی که در عکس کنار شیخ بود گذاشته بود و با لودگی می گفت" بی بی جان هووت هم خدایی خوب مانده تو چرا روز به روز آب می روی پس!" فغ فغ بی بی که بلند شد مادر با تغیر روزنامه را از زیر دست همایون کشید و گفت بلند شوید دیگر . صبح شد.

حالا وقتی بی بی خواب است می روم روی ایوان ، تکیه می دهم به ستون و فکر می کنم جوانی بی بی ام و چشم می دوزم به در تا ، کسی کلید بیاندازد ؛ گوشه عبایش را زیر بغل بزند ؛ با پاکت های میوه وارد شود و صدا بزند ایران! ایرانم!




پ.ن:هر گونه تشابه اسمی ؛ رسمی ؛ فضایی و غیره و غیره و غیره اتفاقی است!!!!!!!!

سه شنبه 13 مرداد ماه سال 1388

  یه روز سرویس های اطلاعاتی کشور های مختلف تصمیم میگیرن با هم مسابقه بدن تا مشخص بشه کدومشون در ردیابی یه قضیه سریع تر و دقیق تر از بقیه عمل می کنن. موضوع مسابقه این بوده که یه خرگوشو تو یه جنگل مخوف رها کنن و بعد از یک روز که خرگوشه خوب خودشو تو جنگل گم و گور کرد ؛ هر کی زودتر تونست پیداش کنه برنده بشه.

  خلاصه یک روز سپری می شه و در صبح آغاز مهلت پیدا کردن خرگوش ؛ نماینده دولت فخیمه ای که همگان دانند اعلام می کنه  آقا بیاید که ما آن عزیز را یافتیم.

سران اطلاعات دنیا جمع می شن و نماینده مذکور با یه خرس وارد سالن می شه و جایزه رو می طلبه. همه با تعجب به آقا خرسه نگاه می کنن و به نماینده می گن : وا !! این که خرگوش نیست داداش !!! این که خرسه !!!

ناگهان آقا خرسه شروع به گریه و خود زنی می کنه و فریاد می کشه : ایها الناااااااااس ! به خدا من خرگوشم ! ننه ام خرگوش بوده ! بابام خرگوش بوده ...


پ.ن: 

22 خرداد...23 خرداد...24 خرداد...خرداد...خ...ر...د...ا...د

پنجشنبه 28 خرداد ماه سال 1388

ای همه گل های از سرما کبود

خنده هاتان را که از لب ها ربود؟!!!!!!!

مهر هرگز اینچنین غمگین نتافت

ماه هرگز اینچنین تنها نبود ...

چهارشنبه 19 فروردین ماه سال 1388

دست بردم توی جیب کوچک روی کیف تلفن را کشیدم بیرون.چراغ های خیابان خاموش بود.گهگاه با نور چراغ ماشین ها تکه ای از چهره و اندام کسی در پیاده رو روشن می شد.همانوقت پیچید جلوی من. می شد بارانی بلند مشکی و موهای کوتاهش را دید.سرم را بلند نکردم.چند لحظه نگاهش روی صورتم ماند بعد گفت : " کی دلش اومده تو رو تنها بذاره ! اگه دوست داشتی دنبالم بیا." رفتم. دنبالش بود ، اما راهی جز این نبود.گوشی هنوز به دستم چسبیده بود با چیز لزجی که فکر کردم شکلات آب شده توی کیف باشد. دوباره دست بردم توی جیب کشیدم اش بیرون ، انداختم کنار پیاده رو و انگشتم را لیسیدم و گوشی را. بارانی مشکی گم شده بود.جلو زده بود یا منصرف شده بود نفهمیدم. گفته بودند" بکش بیرون از همه زندگی ها یا زندگی همه." منظورشان این بود که بمیر یا گم شو یا برو یا اینکه تنها بودن ات رسمیت قانونی ندارد. با شصت چپ ام دور انگشت های همان دست را مالیدم. روی یکی رد حلقه ای سیاه رنگ می سوخت.نفهمیدم کدام یکی بود اما باز مالیدم.وارد که شده بودم یکی لبخند زده بود یا پوزخند. نفهمیدم.آن یکی هم با قابلمه غذا وسط آشپز خانه گفته بود :" اِ "و رویش را برگردانده بود. فقط گفته بود" اِ" . شلوغ بود.آدم ها مثل من از سینما زده بودند بیرون و دور و برم هیاهو می کردند. شلوغ بود اما من همان دو تا را دیده بودم ، بعد کز کرده بودم گوشه تخت وسط هال و سعی کرده بودم به شیرین زبانی های یکی شان بخندم.هر دو پشت به من نشسته بودند که شما آمدید.دوباره به هم نگاه کردند و پوزخند زدند یا لبخند. نفهمیدم.پشت به من نشسته بودند.داشتم به برگه های سفید با جاهای خالی امضاء فکر می کردم که شما آمدید.خواستم خودم را پرت کنم وسط آغوش تو با گریه بگویم : "برگردید. از همینجا برگردید." نگفتم. گفتی:" میدونم. می خوای همینطور بی صدا خفه شی؟" بی صدا .کسی مشخص نکرده بود چطور خفه شوم.فقط گفته بودند خفه شو.

لابد همانوقت که هنرپیشه محبوب بارانی مشکی اش را می پوشید دست های گر گرفته ام از روی کیف شکلات را آب کرده بود. داشت می گفت :" نه خانم . شبیه فرشته ها نبود. خودش فرشته بود.یک فرشته واقعی."بعد همانوقت جلوی چشم ام زن با صورت درازش رو گردانده بود ، نشسته بود پشت میز چوبی با دهان باز گریه کرده بود و کوبیده بود با مشت روی میز. همانوقت چنگ زده بودم به کیف.

نگاه کردم به دایره های کوچک روی آب . صدا های بم و زیر کشدار با هم می خواندند : "جان من جان او ." گریه کردم و نگاهم را دوختم وسط موهای پریشان تو . گفتم  :" قبول.بگو ازدواج می کنم." فکر کردم بگویم این ، هم یک جور خفه شدن است هم ، یک جور فریاد زدن. نگفتم.روضه خوانی تعطیل. پیاده شدم. شیشه را دادی پایین ، گفتی : "عزیزم آب میوه ات را نخوردی که !" گفتم :" کارِت تمام شد زنگ بزن." آب میوه را انداختم کنار پیاده رو بعد دست بردم گوشی را از جیب کیف کشیدم بیرون و خاموش کردم. با شصت چپ کشیدم روی صفحه مونیتور گوشی. از پشت سر صدا زد. رو که گرداندم با لباس خلبانی سبزش معذب ایستاده بود. مثل معمول اینجور وقت ها دست ها را جلوی تنه اش در هم گره کرده بود. اجازه خواست. دادم. گفت : اهل تبریزم ... فکر کردم روزگارت بد نیست ، خرده هوشی داری ، پدرت وقتی مرد پاسبان ها ... داشت می گفت با مادرش تنها زندگی می کند.حقوق مکفی دارد و انگار یکباره همه زندگی اش را وسط همین پیاده رو در قدم های کند یک دختر دیده باشد صدایی در دلش گفته همین است و حالا اگر هستم ... حرفش را بریدم. صدای خنده ام روی ریش های جو گندمی اش پخش شد. گفتم :" متاهلم آقا." یک قدم عقب رفت ، پرسید :" مطمئنید؟ پس حلقه ؟!" گفتم :" مطمئنم ." یک قدم عقب تر رفت ، پرسید : "حتی اگر متارکه هم کرده باشید..." گفتم : "خداحافظ." صدایم وسط آن باد توی گوش ام کش می آمد. گفتم :" خداحافظ ، من که رفتم ." و دراز کشیدم. ابر ها بالای سرم وسط آغوش هم جلو ، عقب می رفتند. پایین تر که آمدم شماها مثل سایه هایی سیاه تصویرم را پر کرده بودید.می خواستم بگویم :" از جلوی چشم ام گم شید ! دشت امو خالی کنید ! اشباح ، اشباح!" اما صدایم در نیامد.ترسیدم وقتی ابر ها خودشان را خواستند روی مخمل سبز پهن کنند رو بگیرند از ما. بالای سرم ایستاده بودی که دوباره چشم باز کردم. دستت را دراز کردی سمت من ، گفتی : "خوبی ؟ "گفتی :" بدنت درد می کنه ؟ مشت و مال می خوای ؟" به تو هم باید جواب بدم. نه. پرسیدم :" شما ؟ غریبه اید؟ نمی شناسمتون." دست ات را گرفتم بلند شدم  بعد صدای نعره کوه را تکان داد. برنگشتم نگاه ات کنم. روی صخره ها ، جا به جا ، پاره های سرخ پیراهن دختری جا مانده بود.

یکشنبه 13 بهمن ماه سال 1387

روز که شد گفت خواب دیده که ما هر دو کنار هم بوده ایم و لبخند زده ایم وقتی نگاهمان کرده. بعد بغض کرد و توی بغض اش می شد خواند که  نه مثل وقت هایی که کنار همید و مثل موش و گربه به هم می پرید. نه مثل وقت هایی که تحمل اش را ندارید پیش هر کدام تان اسم آن یکی را بیاورم. روی سخن اش با من بود بیشتر ، که بغ می کردم و وقت هایی که به قول خودش وحشی می شدم همه چیز را به باد فحش می گرفتم و طاقت ام که تمام می شد می کوبیدم توی صورت خودم.

از خانه اش زدم بیرون.یک گربه لنگ یکی از دست های جلو ای اش را بالا گرفته بود یکجوری انگار که درد داشته باشد و راه می رفت. جلوتر یکی دیگر با همان قد و قواره و هیکل سر پیچ بعدی ایستاده بود و داشت به همان سمتی که آن یکی می رفت نگاه می کرد.دلم می خواست فکر کنم داشت با نگرانی نگاه می کرد که آن یکی به مقصد می رسد یا نه.

اما چند ثانیه نگاه کرد بعد هم نگاهی به من کرد و راهش را کشید و رفت.

یکجوری که انگار آن یکی اصلا نبوده یا دستش را آنطور با درد بالا نگه نداشته بوده ، بعد فکر کردم شاید خود ناکس اش دست آن یکی را گاز گرفته یا دلش را بعد هم رفته دنبال زندگی اش.

از اداره که بیرون زدم داشتم به غرولند های ناظمی فکر می کردم که از صبح صد بار زیر لب گفته بود:" یه موقعی یه گهی خوردم گفتم یا علی." بعد هم که مصیبی همانطور که توی فایل دنبال چیزی می گشت پرسیده بود چرا امروز اخلاق ندارد یک باره داد زده بود که: آقا ما یه موقعی یه گهی خوردیم به یه بابایی یا علی گفتیم!

مصیبی گفته بود: خب! بعد ناظمی آرام تر شده بود و گفته بود: خوب که خوب! همه جوره باهاش راه اومدم همه زورمو واسه اش زدم ولی هر کس یه ظرفیتی داره بالاخره. من که نمی تونم تا ابد تاوان خریت یکی دیگه رو بدم!

مصیبی پرونده را زده بود زیر بغل اش و با بی تفاوتی گفته بود:خوب دورشو خط بکش برادر. و راه اش را کشیده بود و رفته بود.

ناظمی هم باز یک جوری زیر لب گفته بود" عجب گهی خوردم" که معلوم نبود به خاطر درد دل کردن با مصیبی بود یا اینکه گفته بود یا علی.

سر خیابان حوصله نکردم جلوی ماشین ها خم و راست شوم و بگویم فلان جا ، تا یا چند متر جلوتر با بی میلی ترمز کنند یا راهشان را بکشند و بروند انگار تو اصلا نیستی یا اینکه تصمیم گرفته ای بعد از این همه وقت جایی بروی را به تخم شان گرفته اند.

توی خوابش پیراهن من سفید بوده و پیراهن او آبی فیروزه ای که می دانستم دوست ندارد. یکی مان سبیل داشته ایم و یکی سه تیغه کرده بوده ، چند تای دیگر هم بوده اند که نمی شناخته و همه دورش نشسته بودیم و به هر کدام مان که نگاه می کرده لبخند می زدیم بعد هم ما به هم نگاه کرده بودیم و خندیده بودیم.

گفت کنار هم نشسته بودیم . بعد هم همه بلند شده ایم و بدون خداحافظی راهمان را کشیده ایم و رفته ایم.

دوشنبه 23 دی ماه سال 1387

خسته شدم از آنجا نشستن . از تکیه دادن به مبل های کرمی چرک مرده. از دراز کشیدن روی تخت با آن قالیچه پر از رنگ های تندش انگار اصرار کنی زندگی زیباست.خسته شدم از حرف زدن ، دلم هوای آدم هایی را می کند که محبت زورکی نکنند ، مردم داری های بو گرفته شان برای آدم هایی باشد که به این جور چیز ها نیاز دارند ، فیلم هایی که آخرشان به تکرار نرسد .تو هم ایستاده ای یک گوشه ای داری از زیر عینک نگاهم می کنی.خسته شدم. وسط آشپزخانه پهن می شوم تا مثل آنها از پولک دوز ی های لباس تیره ات تعریف نکنم.جلوی تلویزیون دراز می کشم و آرزو می کنم خوابیده باشی که مجبور نباشیم به حرف زدن. زیر نویس های زرد تند تند می گذرد و کسی با درفشی سرخ روی قلبم حکشان می کند. بوی گوشت سوخته از دماغ گرفته ام نمی رود. من یک ماهی طلایی ام که پولک های براقش از آب متنفرند. شاید خوب بودن دریاچه این باشد که سرت را آنقدر زیر آب نگه داری تا حباب های ریز و درشت آخرش را ببینی.فیلم آنقدر خوب بود که جهاز هاضمه ام را هشیار کرد. بعد توی دستشویی همانطور که کلیه های دردناک را چنگ می زدم فکر کردم چه بد.

ضرب می گیرم با پا روی صندلی منشی ، بی خیال می خندم و توی گوشی جیغ می زنم : " خفه شو.نخند.ما خریم با همه ادواتش " و همانطور برای کسی تایپ می کنم "فقط برای یک لحظه شخصیت فیلم توانست با خودش صادق باشد.دردم می آید وقتی فکرش را میکنم."بعد جمله اول را پاک می کنم.توی گوشی اصرار می کنم :"برای دندان دردت برو پیش دکتر، این بی حسی های موضعی فاجعه اند." و جمله را می فرستم و دردم می آید وقتی فکرش را می کنم.

من پیشوای آدم های خسته ام.آی همه آدم های خسته دنیا ، لباس هی راحتی تان را بپوشید و مثل من رو به خورشید دراز بکشید تا آب بدنتان تمام شود. اینطوری اشگی هم نمی ماند که بریزید ، بعد از چند روز بدن هایتان پر از تاول می شود و می توانید با گوشه دو تا ناخن فشارشان بدهید و از تر شدن لذت ببرید. بعد هم کم کم تمام می شود. مثل این سرگیجه مدام من یا خواب رفتگی ساق پای راستم یا این طوفانی که در تمام بدنم مثل یک جسم خالی چرخ می زند و می خواهد از مخم بزند  بیرون.خواستم بنویسمت اما این باز من شد.یا شاید تو منی یا آینده تو من است یا گذشته من تو بوده. به هر حال نگاه کن.

دوشنبه 6 آبان ماه سال 1387

کچل نشست . مودار داشت چایی می خورد. آن یکی هم نیمه بود کله اش با بالاتنه بلند و پاهای کوتاه . بعدی مثل تف سر بالا بود. یکی دیگر موهای سیاه را ریخته بود توی پیشانی. بعدی هم صورت اش مو داشت هم سرش . بلند و سیاه و زمخت . طوری که وقتی می بوسیدت انگار چندین مورچه یک جا گازت می گرفتند.

مشدی ریحان گفت : پاشو بیا . می خوایم با مش جبار بریم مرغ دزدی پروس.

مودار داشت دوباره چایی می ریخت یا زیر کتری را کم می کرد. مال شرعی و عرفی . مال قطعی . بیت المال .

وقتی ماه از پارگی ابر ها پیدا شد مردی از تاریکی دره بیرون آمد.

ما مریضیم.یکی دیگر هم بود. بلوز مادرش را پوشیده بود ، سبز و بلند و پر عروسک.موهای بلند چند رنگ را مثل دم اسب بسته بود پشت سر.

عباس گفت : با گاری اسلام بریم خاتون آباد.

یک روز پول جمع می کنیم می دهیم کش پول می خریم نفری یکی می اندازیم دور مچ دست مان یا اگر به حد کافی بزرگ بود دور گردن مان. مال هم . مال همه . مال من.تو مال منی . تو مال من نیستی!

فردا گریه می کنیم شاید حضرت دلش رحم بیاید و بلا را از بَیَل دور کند.

دوشنبه 29 مهر ماه سال 1387

همه کس که مشکوک نمی شد اما من وقتی آن طور دنبال بچه می دوید و بدون اینکه بغلش کند یا اسمش را صدا بزند وعده وعید می داد که می برمت پیش مادر و برایت چنین و چنان می کنم شک کردم نکند بچه دزد باشد.برای همین به پسر بچه نگاه کردم و سعی کردم دلم برای چشم های روشن و بلوز شلوار لیمویی اش بسوزد. بعد رویم را برگرداندم و رفتم آن طرف خیابان .

...

یادم باشد روز هایی که ننه گلی موهایش را حنا می گذارد می شود چند خطی نوشت.

سالشمار زندگی آدم های ...

سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387
 

...

...

...

21 سالگی : به بزرگترین مشکلات بشر معاصر و معضلات شخصی که شاید در آینده گریبانشان را بگیرد فکر می کنند و اطمینان دارند غیر از رهانیدن خود که امری بدیهی است ، دنیا را هم می شود نجات داد.کنار  دفتر چه های خاطرات می نویسند ...چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد...

...

26 سالگی : هنوز به مشکلات پیش رو فکر می کنند که حالا رنگ و بوی شخصی تری دارد.نجات جهان را با تردیدبه نجات دهنده می سپارند و ترسی پنهان گاهی یادشان می اندازد که شاید حل همه مصائب شخصی در توانشان نباشد...دفتر چه های خاطرات ... که عشق آسان نمود اول ...

...

...

بعد از 30 سالگی : همه مشکلاتی که حدس می زده اند و حتی تعدادی از آنهایی که به گمانشان نمی رسیده ، دارند.کم کم فکر نمی کنند یا لااقل خوشبینی امیدوارانه سال های جوانی را ندارند...دفترچه ؟؟!!!! ... خاطرات ؟؟!!!!! زندگی می کنند به اصطلاح !

 

پ.ن : نوشته بود 30 سالگی سن خوبی برای زندگی کردن ، سن خوبی برای مردن.


...در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم

یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387
 

یکی از همین روزها بود یا از همین شب ها که هی می نوشتم دلم عجیب گرفته است و فکر می کنم که هیچ چیز ، نه این دقایق خوشبو، نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و می فرستادم برای همه که بدانند آنقدر دل گرفته هستم که به سهراب هم پناه ببرم. به شما گفته بودم شاید ، گاهی ذهن انسان تنگش که می گیرد به هر چیزی به هر دستاویزی متوسل می شود از مشیری و سپهری بگیر تا یساری و حجتی ، یا یک چیزی می چسبد به مخ آدم مثل میان او ، که خدا آفریده است از هیچ!

خبر ندارید گمانم اما این"او" دست و دلم را همیشه می لرزاند و می نشاندم جلوی دست دبیر لاغر انشاء که نوشته هایم را به حضور مدام اویی که نمی توانستم بگویم کیست متهم می کرد. لمش را که پیدا کرده بودیم ، او یا شهید می شد یا خدا بود یا یک شخصیت پلاستیکی که وسط بازی های اسم فامیل اختراع کرده بودیم.

نفهمیده ام چرا در خاطره های آنروزها موهای بلند قهوه ای فر داشتم زیر مقنعه مشکی ، مانتو و شلوار سرمه ای پوشیده بودم و کفش اسپرت سفید و در چشم های آن وقت ها گاهی که دست میداد سرمه ای هم کشیده بودند اما امروز انگار که هیچوقت مویی نداشته ام ، کف کله براق دست می کشم و با این بلوز نصفه آستین و جین مشکی روبه روی شما نشسته ام وسط این میدانگاهی و مراقبم چوب کبریت های وسط پلکتان نیفتد و دست از رکاب زدن بر ندارید.

همینطور ها که می چرخید شاید هم بشود فهمید اینهمه دلتنگی مدام من از بودن آدم هاست یا از نبودنشان .یکی از همین روزها هم فروغ ایستاده بود روبه روی فرح ، توی آن چشم های ریز مورب روشن زل زده بود و گفته بود خوب کردید . کار شما درست بود . بوقتش ادای عاشقی در آوردید به وقتش ادای ازدواج و صورتک های رنج کشیده و شاد و منفعل یا فعالتان را گذاشتید برای بعد از این صحبت ها.گفته بود خوب کردید شما ، اما من اهل اینجور دودوتا کردن ها نبودم. هر چه می کشم حقم باشد.کشیده بود. می گفت آنقدر کشیده بود که از جسم خودش بلند شده بود نگاهی به حقارت خوابیده اش کرده بود و برگشته بود به یک وقتی در بچگی ته یکی از بن بست ها و بیدار که شده بود گفته بودشما اگر خواستید برگردید بچگی شاید دردش زیاد باشد.

حالا بگوییدوسط آن عرصات کی به درد فکر می کند ! این هم از همان وقت هایی است که گفتم ذهن روی یک جمله کلید می کند و دل می سوزاند که به خاطر داشتم چون به خرمن گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب .شما هم بین خودمان باشد یکجورهایی دامنتان از دست شده والا کی ، کجا ، کسی حاضر می شود اینهمه پا بزند دور این میدان کوچک قدیمی زیر نگاه کافه چی های ارمنی که آیا آخر کار از خودش بالا آمده باشد یا نه؟!

قصد جسارت ندارم شما هم به دل نگیرید ، اینطور کارها مایه دلگرمی آدم های خسته ای مثل فروغ هم که باشد خودش کلی کار است.

حالا هم که تا سپیده یک ساعتی مانده کاش بشود چشمی به هم برسانم و مثل آنوقت ها با سوز سحر بیدار شوم ببینم اش کنار من دراز کشیده و پتو را یکباره کشیده روی خودش تا گردن و لبخند گنگی وسط ریش های مشکی مخملش نشسته.

زندگی هم عجب لذت های نامفهومی دارد. آنقدر نامفهوم و دلچسب که به جان عزیزتان حاضرم یکی از این بال های بزرگ سپید را بدهم تا عوض اینکه وسط سیاه زمستان اینجا چمباتمه زده باشم و سر شما را ببرم همانجا روی همان تخت سرم کنار همان سر دیگر باشد و به عطر سیب و رایحه دلپذیر شامپوهای جدید فکر کنم باز.

پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387

وسط بیابان نشسته بودم روی یک صندلی قدیمی که لق می خورد و با هر تکان می ترسیدم کسی که پشت سرم ایستاده و می تراشد ، دستش بلغزد و خراشی روی سر پر از یادگارم اضافه کند و می ترسیدم از تصویر پایانی خودم توی آینه با کله قر شده بی مو و این چشم های بی صاحب که حالا بی مزاحمتی خودشان را به رخ اجزاء صورت می کشیدند.

همین طورها لق می خوردم و می تراشید که یکنفر از بالا ، از ته آسمان شنی رنگ پرسید : چه کار می کنی؟ حیف بود آن موها!!

تا آمدم از میان دهان با سرب پر شده جواب بدهم ، حضرت سلمانی بریده بریده گفت : نذر کرده بود اگر فلان کارش به خوشی انجام شود سرش را از ته بزند.

توی دلم گفتم ، همین بوده پس. صاف تر نشستم تا بهتر تراشیده شوم و حساب کردم با دسته موهای خرمایی چه قلم موها که می شود ساخت.

قاتل!!!

سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386
ببینید من اینجا تنها هستم و بهتر است ادامه ندهم که هر جای دیگری هم تنها هستم . قصد ندارم خودم را در نگاه شما آدم فلسفی و عمیقی جا بزنم. در واقع من همین ام که هستم و خوب که نگاه کنید می فهمید از قبل پیش بینی کرده بودم !
دوست ندارم باور کنید اما مجبورم بگویم حالا که دقت می کنم می بینم همه چیز از آن قاب عکس کذایی شروع شد که یک شب برای هدیه به خانه اش بردم اما به خاطر نفهمی ذاتی چند دقیقه ای طول کشید که معنی کارم را بفهمم!! شما خودتان فکر کنید!!!! انگار با بیرحمی توی آن چشم ها نگاه کرده باشم و گفته باشم خودت را ببین !! چروک ها را ... پف زیر چشم هایت را نگاه کن !!
ولی به جان شریف شما من فقط آن نگاه را دیده بودم و آن لبخند دلنشین و همان ها بود که می خواستم به او هم نشان بدهم که کسی را می توانست یا می تواند ...یا اصلا توانست آن وجود شریف را مدام توی ذهن بنده یا چهره آدم های مقابلم یا حتی در و دیوار زنده نگه دارد.
با این حال باید خدمتتان عرض کنم که حماقت من همینجا تمام نشد و حالا بعد از چهار ماه لابد خودش هم فهمیده روسری حریر سوراخ سوراخش را همانوقت ها که دور انداخته بود با چه احتیاطی برداشته بودم ، تا کرده بودم و کنار چمدان لباس ها یک گوشه مخصوص نگه داشته بودم.
به  این حافظه که اعتمادی نیست اما منطقا آن روزهای دور هم تصور کرده ام یک روز به عطر سبزیهای کوهی که از همه لباس هایش می شد شنید محتاج می شوم.
حالا خودتان حساب کنید با این تفاصیل پیرزن حق داشته تمام این مدت بی هیچ لبخندی به خواب های من بیاید یا نه !!!!!!

یکشنبه 5 اسفند ماه سال 1386

نشست لبه تخت فلزی یک نفره. لیوان شیر را که گرفتم گفت  بچه.صدای سرفه ام میان فریاد سه نفر دیگر گم شد.

دیشب پرسیده بودم آن سال ها به انداختن هیچ کدام فکر نکردی؟ گفته بود نه، هر دو مخالف بودیم.خیره نگاهش کرده بودم که چرا ؟سرش را پایین انداخت وقتی انگار با عصبانیت ، گفت می خواستیم مثل امروزی هر کدامتان را که می بینیم حظ ببریم.تند شده بود لحنم که اگر ما نمی خواستیم؟اگر نخواسته بودیم؟آرام گفت فکرش را نکرده بودیم و با چشم های نیمه بسته بلند شد که برق اشگ را نشود دید.

دوباره گفت تصمیم گرفته ایم یک بچه از بهزیستی بلند کنیم. یکی گفت عزیزم بلند کنیم نه ،باید می گفتی بگیریم یا برداریم.تلخ خندید که هر جور درست است تصور کنید.ملافه را کشیدم روی صورتم و گفتم به رفیقمان بگو همینها که زائیده ای بزرگ کن. زیر ملافه ماندم که باز به بغض قهوه ای چروک و چشم های نمناک فکر نکنم تا صبح.

از اتاق که بیرون زدم با عجله ، هر تکه از لباس ها را در فاصله آنجا تا در پوشیده بودم.صدای خودم را می شنیدم که طلبکارانه می گفت حافظم دیشب دست شما بود.حالا کجاست؟جلسه دیر شد! فکر کردم چقدر از مثل آدم های مهم حرف زدن خسته ام. جلسه دیر شد رفتن دیر شد زندگی دیر شد مرگ دیر شد...زهرخندم را کسی از چند صد متری می توانست ببیند!

صدای گرمش از پشت کابینت های طرح چوب که دوستشان داشت بلند شد.اتاق کتابخانه ، قفسه دم در ، ردیف سوم.با کفش دویدم و دلم گرفت که حتی نمی گوید، با چشم غره ،همانطور که به آنهای دیگر ، با کفش ! روی فرشها!...

روی کتابخانه ، قفسه سوم ، کتاب من و همه کتاب های دیگر . دستم اما به سمت پاکت قرص ها رفت که نوشته بود با آمفی‍‍ژن نوسانات دوران یائسگی را آرامتر بگذرانید.

دوران سرم با صدای زنی که مدام می گفت بچه و آوایش در فضا هزار بار تکرار می شد همراه شده بود که نشستم.

دوشنبه 15 بهمن ماه سال 1386

اینهم که اول داستان ها نمی نویسند" برگرفته از ماجرایی واقعی" داستانی است! کاش یک روز که در خیابان راه می رفتم ، یک نویسنده شهیر به طور اتفاقی خوش را به من می رساند و اعتراف می کرد که چند تا یا لااقل یکی از نوشته هایش کاملا خالص و زاده تخیل خودش بوده.

قاب را به امیر دادم که هر چه فکر کردم اسم دیگری برایش به ذهنم نرسید و باز نگاهم به رنگ سرخ شلوارش دوخته شد و راه راههای سفید که یاد جاده می اندازدم و هیچ چیز نگفت که بشود حالا به عنوان گفتگو نقل کرد که قضاوتی یا شهادتی یا دست کم تائیدی داشته باشد.

داستان نوشتن کار سختی است ، گاهی مجبوری خودت حرف در دهان شخصیت ها بگذاری پس مثلا گفت ردیفش می کنم که نگفت اما رفت ردیفش کند.

قبل از اینکه به خانه برسم و این اتفاقات بیفتد ، درست همانوقتی که در کافی شاپ سبز رنگ نشسته بودم و شیر قهوه بزرگ را با یک قاشق شکر هم می زدم و به حسین فکر می کردم که گفته بود عاشق میزان کردن شیر و شکر قهوه است و تازه به خاطر آورده بودم این جمله را در قهوه و سیگار جارموش هم شنیده ام ، یاد خانمی افتادم که با مانتوی ببری زمینه نارنجی ، شال سبز و زرد بافتنی ، جین مشکی ، کفش های اسپرت فسفری و موهای تماما زردش مجبورم کرده بود قضاوت کنم بعضی آدم های امروزی خودشان را به شیوه اکسپرسیونیسم آرایش می کنند. با انواع خطوط و اشکال و دایره های ضخیم دور چشم هایشان و لب های قرمز تیره که در فیلم های اورتوکرومیک بدون حساسیت به رنگ های بنفش و قرمز ، سیاه دیده می شوند. اینجا تلفن زنگ می زند و صاحب ارمنی کافه با لهجه مخلوطش توضیح می دهد که فلانی الان آنجا نیست و نمی داند چرا مبایلش را جواب نمی دهد و با گذاشتن گوشی دنبال خودکار دیگری برای سفارش گرفتن می گردد و سعی می کند نفهمم از اینکه خودکارش را قرض گرفته ام برای نوشتن گرفتار شده ، غافل از اینکه من در دنیای خودم هنوز دارم حرص می خورم که دو ساعتی سکه پنج تومانی را در مشت نگه داشته ام بی آنکه یادم باشد تلفن واجبی را که می خواستم زده باشم و بی توجه به خودکار بیک آبیش با انگشت شصت راست کف دست چپم را می مالم یا می مالانم که قرمزی سکه را کم اثر تر کند و فکر می کنم به اینکه لابد باز مادر با چشم های سرخ کلافه در راباز می کند و منتظر نمی شود سلام کنم ، شاید آنوقت بی دلیل یادم بیفتد موقع نوشتن نقطه های حروف را فراموش نکنم که خواننده فرضی که به حد کافی از درهم و برهم بودن نوشته گیج شده دست کم بتواند املای چیزی را که می خواند بفهمد و مجبور به حدس زدن نباشد هر چند این طور تعلیق ها از ارکان نوشته است ظاهرا!

نویسنده خوبی نخواهم شد تا زمانی که به شیوه مذهبیون ارکان را به نفع خودم معنا می کنم ( و لازم نیست خواننده گوشزد کند منظور از تعلیق در فرم داستان است نه املای آن !)

توی کافی شاپ نشسته ام و ناگهان خسته می شوم از نوشتن ، به کپسول منفور گاز پیک نیک فکر می کنم که در روز های دانشجویی یکنفر از بچه های مکانیک برایم توضیح داده بود وقتی به زمان خستگی اش می رسدمنفجر می شود.

این چند خط آخر نه تنها کاملا بی ربط است بلکه با حکمی منزل همه کپسول های پیک نیک را چندش آور دانسته اما متاسفانه نویسنده امروز آنقدر دچار تعصب مسخره ای نسبت به اینکه بی هیچ محدودیتی می تواند هر چیز بی ربط را بنویسد، شده که شاید حتی یادش بیفتد یا بنویسد از طرز وصل شدن کمرگاه بعضی آدم ها به پائین تنه شان، تا چند سانت اول استخوان های لگن ، به چشم انداز اروتیکی می رسد...

 

Requim for a dream

چهارشنبه 21 آذر ماه سال 1386

دراز کشیده وسط اتاق روی سینه ، پاهای گرد کوتاهش را تکان می دهد و می نویسد . کلمات با خط خوش روی کاغذ میدوند و هم را جا می گذارند تا هر کدام قبل از دیگری ... سفرنامه آخری را کجا گذاشته ای عزیزم

آنکه می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده

در که می زنی می ترسی ،انگار در بزرگ چوبی را فقط یک دست جادویی می تواند باز کند

می ترسی و خودت را به تیر برق سیمانی می چسبانی یعنی کسی هست ؟ کسی می تواند ؟ نکند همیشه پشت این در بمانی دختر !  صدای قدم هایش که می آید ترس تمام می شود دست جادویی که در را برایت باز می کند پس زمینه روشنش لبخند توست و کلمات که مثل ابر های کوچک سفید گونه ام را نوازش می کنند

آنکه می گوید دوستت دارم دل غمگین شبی است ...

چشم دوخته ام به لب هایش و نمکی فراموشکار را سرزنش می کنم که باز یکی از درها را نبسته و دیو ... حالا کجایی مادربزرگ ؟! ... قصه اینجورها نبود ، قرار بود دیو دختر فراموشکار را ببرد و تو بمانی چرا اینجا همه چیز برعکس اتفاق می افتد!!

حالا توی کدام بیابان زیر کدام درخت کجا باید دنبال تو گشت!!

نشسته ای روی مبل همیشگی ات ، به سختی راه می روی این روزها اما هنوز جهان در آستین توست خلوت گزیده من

وقتی روی دست توی خیابان های موروثی می بردندت و ما پشت سرت میدویدیم انگار صدایی هنوز می گفت من پا ندارم مادر گفتم با پای نداشته ات چه تند می روی حالا منم که پا ندارم برای رسیدن به تو

هر کس از راه می رسد صورت تبدارت را می بوسد هشیار نیستی اما هنوز به صدای من جواب می دهی مادربزرگ چطور گرمت کنم غلت می زنی و سه بار می گویی من که سرما و گرما دیگر ... من که دیگر ...

زمستان امسال از همیشه سردتر است

می نشینم در فاصله اتاق خواب و پذیرایی پشت بر آمدگی دیوار گم می شوم از اینجا فقط صندلی تو پیداست بچه ها و نوه ها، صدای خنده ها و صحبت ها من اما دوست دارم فقط تو را نگاه کنم تا ابد

طاقباز خوابیدن را دوست نداری با اینهمه درد باز تقلا می کنی و رو به من روی پهلوی راست غلت می زنی دست های پر از کبودی ات را به زحمت در هم قفل می کنی و می نالی ... به بدنت دست می کشم ... ناله می کنی انگار گفته باشی درد، درد ، انگار گفته باشی از دست های تو دیگر کاری بر نمی آید مادر ، وقتی عرق کرده از تیمارت روی صندلی پهن می شوم دست هایت هنوز به هم قفل شده دوربین کوچک را بر می دارم ، روی دست ها زوم می کنم ...

سرخوشی و دو بیتی می خوانی به آواز، آخرین پسر هم داماد شد نگاه آرزومندت را به من می دوزی نگفته می خوانمت دوست داشته ای همیشه ، در لباس عروس ...

خواهرم که می رسد اتاق آشوب شده ، همه لباس ها وسط اتاق ریخته ، دارم با وسواس لباس های سیاه را مثل نشان های مقدس جدا می کنم که به نوبت بپوشمشان به چهره قاب شده ات نگاه می کنم که هنوز و همیشه لبخند به لب دارد

دستت به کم نمی رود با این خانه کم رفت و آمد سالخوردگی و آدم های بی وفا همیشه روی گاز کوچکت چند قابلمه کوچک و بزرگ منتظرند مهمان برسد  ننشسته می گوی مرغ و دمپخت و قیمه داریم اگر دوست نداری برایت تخم مرغ ...

کجایی عزیزم حالا که  خوردن یک لقمه از دست تو آرزو شده

اینروزها کمتر راه می روی بلند که می شوم ظرف ها را به آشپز خانه ببرم  می گویی قربان قدت یک چایی نصفه و یک خرما ... نمی شود که به تو گفت نه، صورت خیس از گریه را پاک می کنم، پیش دست خرما را که روی میز می گذارم با چشم هایم التماس می کنم بمان

ظرف های آراسته خرما را جلوی آدم ها می گیرم چند بار و چند هزار بار ، یادم مانده هنوز که مهمان تو عزیز است ، انگار گوشه مسجد نشسته ای با چادر مشکی و مثل همیشه اشاره می کنی چند تا از اینها برای پدرت ببر  ... صدای پدر است که می خواند بیچاره مادرم ، در ختم خویش هم به سر کار خویش بود...

دختر ها و پسر ها و نوه ها ، دوست ها و همسایه ها همه بی قراری می کنند...بی قراری لفظ کمی است برای این وقت ها ... همه از تنهایی می نالند، فرشته من بار دل اینهمه آدم را تو سبک می کرده ای و من هم این بار را اضافه کرده ام همیشه! دلم ریش می شود

دستگاه تنفس را روی صورتت می گذارم می گویند بیهوشی اما انگار مزاحم خوابت شده باشم با دست برش می داری و با احتیاط بالای سرت می گذاری ، دستهایت در خواب انگار روسری عقب رفته را جستجو می کند و جلوتر می کشد ، می گویم عزیزم بگذار بماند دکتر گفت ... ناله می کنی و باز پس می زنی اصرار می کنم می خواهم حتی یک نفس بیشتر ...به عزای تو نشسته ام مادربزرگ

نزدیک صبح است ، دست راستت را گرفته ام ساعت هاست ، آرام خوابیده ای سرم را کنار سرت می گذارم ، نفسمان  به هم گره می خورد ، یاد روزهای کودکی به خیر که روزها و هفته ها هر شب تا صبح در آغوش تو ...  تنها گذاشتی ام

از کوچه بیرون زدم ، حجله بسته بودند گفتم تو هم شدی یک شاخه گل روی کاغذ حاشیه دار ،هنوز دوست دارم برهنه شوم ، سینه ام را کسی شکاف بدهد تا پرنده سیاه پرواز کند

...

برای غزل

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
همین روزها بود انگار ...چه فرقی می کند ده روزی دیرتر ،فرقش شاید نزدیکی بیشتر باشد به زمستان ... هنوز هفت روز از رفتن علی به زیر خاکهای سرد زمستانی و خیس باغ رضوان نگذشته بود هنوز باور نکرده بودم که ...آن روز عصر ناهید آمد و مرا از سر مزار دوست یگانه ام برد و گفت باید جایی را به تو نشان دهم .مثل خوابگردها دنبالش می رفتم ،سه شنبه بود انگار ، دم دمه های غروب بود و هوا ابری و سوز سرد آذر ...بالای مزاری نو ایستاد خاکش خیس بود هنوز، اعلامیه ای را با نوار سیاه به بلوک بتونی بالای سر خاک بسته بودند اسمی که دیدم توان زانوهایم را گرفت همانجا روی همان خاک خیس و سرد ...مادر بزرگ زیر خاک بود و گلهای نرگس بالای سرش از زور سرما سیاه شده بودند ، دیشب او را دیده بودم نشسته بر مبل بزرگ، با چادر نازک رنگی و دستهای گره خورده بر عصای چوبی ، به پدرم که فرزند 65 ساله اش بود و از او می خواست خانه اش را ترک کند و با ما زندگی کند ،گفت:حق نداری در زندگی من دخالت کنی تا زنده هستم ، تازنده هستم را آهسته گفته بود انگار که فقط من شنیدم که پایین پایش نشسته بودم و سرم را به زانوهایش تکیه داده بودم، تمام آن چند روزی که بعد از علی زنده بود به من می گفت چی شده دختر؟ چرا اینقدر بی تابی می کنی ؟ ومن بی تاب بودم ....
مادر بزرگ که می رود همه روزهای گرم من را با خودش می برد ، روزهای کودکی که مادر مرا صبحهای زود از رختخواب گرم بیرون می کشید و مادربزرگ هرروز هرروز سر کوچه به انتظارم بود تا مرا در رختخواب گرم خودش مهمان کند، هنوز صدای چرخش قاشق در استکان را به یاد دارم...مادر بزرگ که می رود دیگر عروسکهایش در پایه قلیان نمی رقصند، مادر بزرگ که می رود حیاط خانه اش عصرهای تابستان بوی نم خاک نمی دهد، مادر بزرگ که می رود ، وقتی رانده و خسته از همه جایی خانه ای نیست که ناگهان خود را دربرابر آن ببینی و خستگی و واخوردگی ات را در آن رها کنی ...
سر زده از دانشگاه به خانه اش می روم .خانه تاریک است فقط در آخرین اتاق نوری ضعیف هست و بوی غذای سوخته خانه را پر کرده ، به اتاق که می روم ، مادربزرگ روی کاناپه افتاده است غرق در تب ، تلویزیون برفک نشان می دهد و سوپی که می خواسته برای خودش بپزد سوخته است، با دیدن من به سختی چشمهایش را باز می کند ، قطره های اشکش سرازیر می شود و می گوید : دعا کن دختر ، دعا کن من محتاج خلق نشوم و هر دو با هم گریه می کنیم...
شب شده و ماه در آسمان است ، سوز آذر بند بندم را می لرزاند ،اما نمی توانم از او دل بکنم ، پدر می گوید انحنای کمرش صاف شده بود مادر ،قدش بلند شده بود انگار ...

آذر و گلهای نرگسش برای من بوی مرگ می دهد ، بوی خاک نم دار، بوی رفتن ...

دوشنبه 12 آذر ماه سال 1386

 

  

چقدر با التماس نگاه کرده ام پرستار را که امروز آرامتر و دقیقتر سوزن را توی پوست چروکیده ات فرو می کند

 حالا باید فقط نشست و آرزو کرد که روی صندلی همیشگی ات نشسته باشی با کتاب های ریز و درشت مقابلت و از در که می آیم نیم خیز شوی که در آغوشم بگیری و شعر بخوانی

در خانه ما درخت شیر و شکره             در زیر درخت یه دختر نقشگره

دستش ز بلور و قلمش از الماس          حرفش نزنین که عاشقش بی خبره

چقدر این سالها سخت بود دیدنت که روز به روز پیر تر و مریض تر ...همانقدر سخت که حالا شب ها کنار تختت بنشینم نوازشت کنم و چشم بدوزم به صفحه لعنتی دستگاه  و هر دعایی که بلدم زمزمه کنم که منحنی های کج و کوله تا ابد...

از هر خط صافی متنفرم که با بوق ممتد بگوید تمام شد

کاش یکبار دستم را فشار بدهی یا از لا به لای شکاف چشم هایت فقط یک نگاه آشنای دیگر ببینم  دارم به هر مادربزرگی که هنوز روی پاهایش راه می رود حسودی می کنم

کاش یاد کسی مانده باشد روزهایی که با من در حیاط پر درخت خانه قدیمی می دویدی کاش باور کنند لبهای خشکت که مدام با دستمال خیس یاد آب می افتند شیرین ترین رویا های کودکی ام را ساخته  

این روزها به زن قصه فکر می کنم که خونش را توی نی زار ریخته بودند و هر نی زنی که نی ها را می نواخت صدای ناله اش را می شنید

حالا که چشمهای خیس از گریه ات را هم نمی شود دید هنوز بی صدا درد کشیدنت انگار آواز همه نی ها را در گوشم...

تحمل نبودنت را ندارم                                       

سر رشته را نگه دار مادربزرگ

 

چهارشنبه 7 آذر ماه سال 1386

آدم های به هم شبیه شده، آدم های پیچیده ای که کمتر چیزی شگفت زده شان می کند. خط می تواند دو نقطه داشته باشد شروع و پایان یا تعداد بیشماری نقطه . اما همیشه همان نقطه آغازی و پایانی اهمیت دارند. همان ها هستند که اصل وجود خط را معنا میدهند. آنقدر پیچیده شده ایم که هر روز بیشتر دوست داریم ساده زندگی کنیم و اطرافمان را به تکه پاره های ساده ...شاید همین است که فیلم ها و زندگی ها و روابط روز به روز تصویری تر می شود... با این تفاصیل باید بپرسم کی قاب می شوم یا خواهش کنم قاب تصویرم قهوه ای تند باشد و چوبی!

دستهای کوتاه ... پاهای بلند

دوشنبه 5 آذر ماه سال 1386

آه می کشد...

دستها را زیر چانه زده و روبه رو را نگاه می کند. انگار جرات ندارد سرش را بالا بیاورد...

نمی دانم چرا از عصر تا حالا کز کرده؟ چقدر دلم می خواهد گردن بکشد تا بتوانم از دیوار بالا بروم!

شاید علتش آن طرف باشد.

اه........ این خطی که پاهایمان را به هم وصل می کند تا آخر دنیا کش می آید ولی جدا نمی شود

ما به هم دوخته شده ایم ... ولی نمی توانم کاری برایش بکنم!

آخر من فقط یک سایه ام.

پنجشنبه 10 آبان ماه سال 1386

عطری از قدیم دارد و

خود نمی داند

و شبی به روی خاک

برای هیچکس پیر شد.

بیدار بودم که عشق پیر بود.

پنج شنبه بود.

مرادم بود مرا دفن کنی.

احمد رضا احمدی

سوال

چهارشنبه 9 آبان ماه سال 1386

 

ده سال آزگار از پلکان ساعات و دقایق عمرت هر لحظ یکی بالا رفته و تو فقط خستگی این بار را هنوز در تن داری . این جوجه فکلی ! و جوجه های دیگر که نمی شناسیشان همه از تخمی سر در آورده اند که روزی حصار جوانی تو بوده و حالا شکسته و خالی مانده ...

... ناظم با دو تا از معلم ها داشتند تقلا می کردند که خودشان را به لب دیوار برسانند و پای او را بگیرند و بکشند پایین ! لابد خیال می کردند نباید گذاشت کسی به این آسانی از حصار فرهنگ برود بالا !

برگرفته از کتاب "مدیر مدرسه" از جلال آل احمد

چهارشنبه 9 آبان ماه سال 1386

 با سلام

احتراما از آنجا که آدم هایی که گشاد گشاد راه می روند در موقعیت های سریع یا در حین دویدن شکل مضحکی پیدا می کنند ( رجوع کنید به صحنه ای از فیلم سلطان قلب ها ، جایی که مادر چاق زن دوم پدر لیلا فروهر به دنبال داماد فراری می دود ، عرق کرده و مضطرب و گشاد گشاد و ... )

لذا خواهشمند است یا این دسته از آدم ها را در شرایط خطر و اضطراب قرار ندهید یا درزمینه بهینه کردن اینگونه تصاویر در راستای بهبود مستمر نظام کیفیت ، اقدامات لازم را مبذول فرمائید.

                                                                                                   با تشکر

                                                                                      جمعی از اهالی محل

پ.ن : گفته بود تازگی ها فقط می تواند نامه های اداری بنویسد!

Hellllo

سه شنبه 8 آبان ماه سال 1386

با تولد هر چیزی سایه اش هم به دنیا می آید... (چه برسد به آنکه آن چیز! گوسفند باشد....)


ساکت وبی صدا راه می افتد وشاهدی بی وزن وسیال است.


در تاریک-روشن هوا سایه ها موجودیت عینی می یابند، شاید همین وقتهاست که دیده


می شوند....


خلاصه اینطوری بود که آخر قصه، ماهم مثل پینوکیو عاقبت به خیر شدیم!



چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386
وقتی با آن مته عذاب آور به جان دندان افتاده باشد هنوز می شود ترسید از اینکه بابا توی اتاق کوچک کناری برای همیشه از یاد برود.با هر سال پیر شدن ده سال در زمان عقب تر ...گاهی حرف زدن کفاف ارتباط آدم ها را نمی دهد؛ انگار برای کسی که فراموش شدن را دوست دارد کاری نمی شود کرد جز سکوت.

شنبه 14 مهر ماه سال 1386

چه راحت می شد در زرق و برق زندگی یک احمق پولدار غرق شد یا یک احمق خالی یا حتی احمق تنها. راحت می شد سال ها در میان تور و پولک خوابید ، آروغ های روشنفکرانه زد ، صبح را با کره بادام زمینی شروع کرد و تمام روز دغدغه صرف شام با سس تاتار یا سس قارچ یا سس ... داشت.می شد از مقابل هر مغازه رد شد و چیزی را با بلند منشی و بی اعتنایی خرید که قرار بود سال ها در کمد های بزرگ چوبی منبت کاری شده خاک بخورد و آخر سر سهم خدمتکار و کلفت و نوکری شود.

می شد چاق و چاق تر شد و با آسودگی وجود انواع دستگاه های ورزشی کنار استخر خانه هر روز را به خوردن بستنی گذراند. می شد در سال های پیری با تفرعن یک شاهزاده خانم در خیابان ها راه رفت و پوست صاف و سفید و برق چشم های درخشان یک عمر زندگی بی هول و اضطراب نداشتن را به رخ این و آن کشید.حتی می شد با ژست های مردم دوستانه پیچیده در پالتو پوست خز ، زمستان ها به گدایان خیابانی غذا داد و برایشان دل سوزاند...می شد اگر فکر نمی کردیم این نفس ابتذال است ، پیروزی ابتذال.

 

پ.ن:در عوض ما دچار عارضه امیدیم ! ما آدم های ساده عادی . امید در نقش قشر ما گنجانده شده !!!

عنوان ندارد

چهارشنبه 4 مهر ماه سال 1386

همیشه در مترو وسوسه می شوم که از زنهای فروشنده چیزی بخرم امروز هم خریدم . یک بسته دستمال کاغذی که ۱۰۰ تومان بابت آن پول پرداختم اما اتفاق جالبی که افتاد این بود که ناگهان از دل بسته دستمال یک فال حافظ بیرون آمد!!!:

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم/تا به کی در غم تو ناله شب گیرکنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود/مگرش هم زسر زلف تو زنجیر کنم

شما از ریاکاری و دغلبازی بیزارید دارای احساسات قوی و اهل منطق و عمل میباشید.تنها عیبی که دارید اینست که معتقدید در این دنیا هیچکس نمی تواند کاری را بهتر از شما انجام دهد . در حالی که باید بدانید بهتر از شما نیز بسیارند. در تمامی امور به خدا توکل کنید و بدانید که تنها اوست برآورنده تمام حاجات.

امروز فقط حافظ دری وری بارم نکرده بود که دستی از غیب رسانید و خدایش بیامرزاد.

پ.ن۱:می خواستم که غمگنانه و خشمگین ننویسم! نمی شود . وقتی غم و ترس و خشم از بند بند وجودت بیرون می زند چاره ای نیست جز نوشتن

پ.ن۲: گاهی معلوم نیست آنکه در برابر توست دوست است یا غریبه؟حامی است یا متجاوز؟ وقتی اینها را گم می کنی تلفن را که بر می داری برای یک گپ کوتاه که کمی دلت آسوده شود و تنهایی ات لب پر می مانی که کدام شماره را باید بگیری. این است که مثل من حیران می مانی و از خیرش می گذری

پ.ن۳:مثل اینکه این دزدی ما از آقای گیدنز تمامی ندارد هر چند این بار بر اساس تله پاتی بوده و عمدی در کار نبوده. در فکرم یک تفاهم نامه با ایشان امضا کنم تا برای حامیان قانون کپی رایت این همه دردسر تولید نکنم!

پ.ن۴:او که بی دلیل مرا به آمدن آفتاب امید می دهد / ابله دلسوز ساده ایست /که نمی داند / نومیدی سرآغاز دانایی آدمی است...

تولد

یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386

از آن جایی که در حادثه اخیر من دچار ضررهای مادی و معنوی زیادی شدم!!!!!!! لذا از دوستان و هموطنان همیشه در صحنه انتظار دارم!! حالا که نمی توانند ضررهای معنوی من را جبران کنند لا اقل بخش از ضررهای مادی را به این شرح جبران کنند:

۱- دوربین عکاسی دیجیتال

۲- فلش مموری ( حداقل دو گیگا بایت)

۳- mp3 playerهر مدلی که خودشون دوست داشتند من اصرار نمی کنم!!

۴- دو دفترچه یادداشت: فنری از این درازها

۵- کارتریج پرینتر یا خود پرینتر!!

۶- سایر مواردی که فکر می کنند ممکن است در حال من موثر باشد!!

مهلت تحویل آثار ۱۲ مهر ۱۳۸۶

گفتن یا نگفتن !! مساله این است؟؟؟؟؟

یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386

 قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی . . .
 من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند...

Shamlu's Signature

یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386
  خوشحال می شدی یا نه ؟ اگر تو جای او بودی ؟ اگر او جای تو بود ؟ اگر همه جای هم بودند ؟ لذت می بری یا نه ؟ نگاه می کردی ؟ خیره که می شوی ته ته ذهنت کجاها چرخ می زند ؟ ساکتی ؟! خسته ای ؟ دلتنگی ؟ غمگینی ؟ سلام کردی ؟ امضاء می کنی ؟ تنهایی ؟ دوست داری ؟رفته ای ؟ می روی ؟؟کجایی؟؟؟؟ پلک که روی هم می گذارم ، دنیا که سیاه می شود ... صبوری می کنم تا لغات عاقل شوند ...حالا که حلقه های دود هم اندیشه های نمناک را به آسمان نمی برند...

عصیان

جمعه 30 شهریور ماه سال 1386

به یاد فریدا بود م زمانی که قیچی موهایم را درید

جای آن بطری

اما

خالی بود در دستان من

دوشنبه 26 شهریور ماه سال 1386

حرفی برای گفتن اگر بود

دیوارها سکوت نمی کردند...

همسر من پدر من

پنجشنبه 15 شهریور ماه سال 1386

باید امروز به غزل زنگ می زدم ، اما این سردرد لعنتی آنچنان فلجم کرده که نمی توان کاری بکنم ، از دانشگاه می آیم خانه و مستقیم به رختخواب می روم،عصر در حد یک ایمیل چک کردن می توانم دوام بیاورم.حداقل دو مطلب نیمه کاره دارم  که باید تمام کنم ، و هزار کار دیگر از پرداخت قبض های متفرقه تا پاک کردن اجاق گاز و ترجمه متنی برای پایان نامه ، به آرایشگاه هم باید بروم و هیچ کاری نمی کنم ، درعوض سیگاری و کتابی و گپی نه چندان کوتاه با دوستی قدیمی ...

چرا ازدواج می کنیم ؟ دلم می خواهد این سوال را صادقانه بپرسم و صادقانه پاسخ بگیرم.گمان می کنم زنان و مردان پاسخ های بسیار متفاوتی برای این سوال داشته باشند ، یه گمانم ما برای این ازدواج می کنیم که فکر می کنیم زندگی بسیار بهتر –یا حداقل بهتری – از آنچه داشته ایم در انتظار ماست . به نظر می رسد که این گمانه زنی چندان هم درست از آب در نمی آید. در ظاهر امر و از شوخیهای لفظی که به شکلی دائمی در ادبیات روزانه و شفاهی ما در جریان است می شود این طور تشخیص داد که خیلی از آدمها با چیزی متفاوت از آنچه انتظار داشته اند روبرو شده اند، در این میان آقایان از موضعی متفاوت  و در بیشتر مواقع بالاتر و خانمها از دیدگاه سوختن و ساختن و اعتقاد به ازلی و ابدی بودن این گونه مناسبات به آن می نگرند و باز هم آدمها ازدواج می کنند و در مراسم عروسی شادی زاید الوصفی !!!! از خود بروز می دهند و بزرگترها برای کوچکتر ها دعا می کنند که انشاءالله عروسیتون و ....

 البته نمی خواهم از این که در ادبیات شفاهی ما چیزهایی دال بر مطلوب نبودن ازدواج وجود دارد نتیجه بگیرم که پس ازدواج چیز بدی است و این نظر غالب مردم است . نه!! هر چند این دلیل محکمی است و حداقل آنقدر مهم هست که بدان پرداخته شود اما این برایم در این نوشته فقط یک مدخل بحث بود .

 

چیزی که تازگیها به آن فکر می کنم این است که اکثر ما چه مرد و چه زن در ازدواج به دنبال نوعی حمایت  می گردیم نظیر آنچه در خانه های پدری داشته ایم . انگار که بعد از ازدواج قرار است بخشی از مسئولیتهای زندگی را که به عنوان یک آدم داریم بر دوش کسی بگذاریم و با خیال راحت به بقیه زندگی بپردازیم . این بقیه زندگی در مورد زنها همان خانواده است در اغلب اوقات زمانی که یک زن برای زندگی شخصی اش وقت می گذارد جزء تفنن یا به هر حال غیر رسمی و غیر اصلی خوانده می شود.

 

اما چه نوع حمایتی . زنها از مردها می خواهند که از آنها حمایت مالی کنند ، یا حداقل چیزی که بسیار بر روی آن تایید می شود این است . یا شاید بهتر باشد بگوییم رسمی ترین بیان حمایت مرد از خانواده همان حمایت مالی است . حمایت بعدی حمایت قدرتی است به این معنا که مرد از زن با قدرتش حمایت می کند که شرح آن مفصل است اما تکراری است .

 

مردها از زنها می خواهند که خانه را برای آنها تبدیل به آشیانه ای دلپذیر کند ، زنی شاد و مهربان ، غذایی گرم و آماده ، بچه هایی ترو تمیز ، آغوشی باز و دلچسب و ... بارها شنیده ام که مردان از زنانی که مرتب حرف سیاست و کار و .. می زنندحوصله شان سر می رود و اینکه دخترها یا خوشگلند یا دنبال این جور کارها ...

 

اما این همه همان خواستن پدری و مادری در قالب زن و شوهر است . زنان به دنبال پدر و وظایف پدری او می گردند در وجود شوهر و مردان به دنبال مادر .

من هرچه در این نگرشها کاوش می کنم رابطه ای ویژه نمی بینم.زنها با ازدواج صاحب یک پدر جدید می شوند و مردها صاحب یک مادر جدید وچون در کل در جامعه ما مردها مهمتر اززنها هستند این شوهر احترام و خدماتی سه برابر دریافت می کند یعنی هم از جانب مادر خودش که با ورورد عروس مادر دیگری را در عرصه خود می بیند و با او رقابت می کند، همسرش که همان مادر جدید و جذاب است و مادر زنش که او هم در پی دگران به دنبال این شاهزاده خوشبختی دخترش که در ضمن سمتهای پدری را هم در قبال او دارد می دود .

 

نه نمی خواهم بگویم که وای ما زنها چه موجودات بدبختی هستیم . میخواهم بگویم ما زنها و مردها که در ازدواج به دنبال چیزی ویژه و استثنایی می گشتیم چقدر بدبختیم .

 می خواهم بالا بیاورم بر روی همه این مادریها ،

 سرتاسر قلمرو مادرانه را به گند بکشم ،

می خوام زنی باشم و مردی باشد،

خانه و غذا و لباسش به خوش مربوط من هم به خودم مربوط ،

تنهاییش به خودش مربوط ،تنهایی به خودم مربوط

تا سرحد جان دوستش بدارم و برای پدر نبودنش برایم تلاش کنم

قلمرو من نه قلمرو پهناور و حق به جانب مادرانه که قلمرو کوچک معشوقه است .

بدون شرح !!!!

شنبه 10 شهریور ماه سال 1386
 

هر چه فکر کردم دیدم سزاوار نیست از نوع جدیدی از هنرمندان متعهد که با پدیده نو ظهور مولودی خوانی روح و جان و خلاقیتشان را دارند به اعیاد اسلامی هبه می کنند ننویسم!

این هنرمندان عزیز را در مقیاس فراوان از بالا تا پایین شهر می شود یافت که به فراخور حال صاحب خانه و موقعیت جغرافیایی محل با گروه های پر و پیمان دف و تنبک نواز یا نهایتا به صورت دو نفره ( خواننده + پا منبری) به امر شادی آفرینی در اعیاد مذهبی مشغول می باشند.

با اینکه هر شغلی مشکلات خاص خودش را دارد اما مولودی خوانی به چنان شکوفایی عمیقی در این سال ها رسیده که خواننده به راحتی می تواند بدون بهره داشتن از سواد شعری ، عروض ، قافیه ، ردیف و در رده های بالاتر ، صدا ، به راحتی جمعی را واله و حیران کند.

ذهن خلاقه این دوستان صنعت ترانه سازی را به صورتی بس در دسترس در آورده که گمان می رود در سال های آتی خواننده های سخیف لوس آنجلسی را نیز به مبارزه بطلبد!

روش کار به این صورت است که از آنجا که عموم ترانه ها به نام دلبری که عموما در دسترس نیست خوانده می شود ، فرد می تواند در اولین ترانه ای که در ذهن دارد نام دلبر مورد نظررا به معصومین تغییر داده همراه با مقادیری بشکن و بالا بنداز و کل و برخی عملیات ژانگولر مثل پرتاب نقل و گل و شکلات و نهایتا میکروفن و گلدان و میز جلوی خواننده به میان جمعیت شادی اعیاد خاص را صد برابر کند. تا جایی که شنونده بعضا حس نماید که ترانه مذکور از روز ازل برای حضرات اباصالح ، ابوالفضل و ... سروده گردیده است.به عنوان مثال :

ابوالفضل ، ابوالفضل ، تو رو خیلی دوست میدارم

عزیزم نمی دونی بی تو من چه حالی دارم...

این سبک جدید ترانه سازی حتی در موردی که نامی از شخصی وجود ندارد جواب خواهد داد، به این صورت که نام فرد مورد نظر را بی رودربایستی در اول ، وسط ،آخر، یا هر کجای دیگر ترانه چندین بار تکرار می کنید و هم زمان گروه سراینده شما را با کل کشیدن همراهی خواهند کرد.به این صورت:

اباصالح ، یه روز می دونم بی خبر سر زده از راه می رسی

دل خسته از بیداد شب ، با صبح فردا می رسی ، مهدی جون

حالا...بیا...

در این میان دیده شده ، مولودی خوان های پست مدرن با تکیه بر مضمون و محتوی به جای فرم تنها با باز خوانی یک ترانه ، مذهبیون عزیز را که کلا از داشتن روحیات و تمایلاتی بس شادی خواهانه رنج می برند به اوج لذت و سرمستی می رسانند ،مثل:

اون پرنده تو بودی، پیرهن ابرو درید

رفت و گم شد تو غروب ، رفت و از همه برید...( شش و هشت خوانده شود.)

و حتی از صنعت اختلاط ادبی نیز بهره می برند به صورت:

اومدی زندگی ساده امو تزیین کردی

تو به من عشقو نشون دادی و تفهیم کردی

یا مولا دلم تنگ اومده ( دوبار!)

شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده...

کی لی لی لی لی لی ....

پاره ای از مولودی خوانان متعهد نیز که هر گونه استفاده از اشعار غنایی راقویاتکذیب می کنند ، با استفاده از موسیقی یک ترانه همراه با اشعار سروده خودشان حق مطلب را ادا می کنند، مثل :

علی جون دوستت دارم

قربون چشات برم

هااااااان .... حالاااااااا ..... ( با استفاده از موسیقی ترانه پیشکش – گوگوش )

و حالا تصور کنید در میان این شادی زاید الوصف ، خانم های آلا گارسون کرده ای را که با دست های تا مفرغ پوشیده از النگو با تمام قوا به کف زدن و انجام خفیف حرکات موزون ( در حد موج مکزیکی ) ، پله پله تا ملاقات خدا ...

شروعی دوباره در سه اپیزود

پنجشنبه 8 شهریور ماه سال 1386

1-     مدتها ست که این دفترچه را در جایی فراموش کرده ام ، از سر تنبلی بوده و یا دغدغه های دیگر درست نمی دانم . اما امروز که می خواهم بنویسم دوباره همان اضطراب روزهای نخست را دارم ،اضطراب نوشتن چیزهایی که به شدت درونی و بی پرده اندو اجازه دادن به مخاطبان ناآشنا و آشنایی برای خواندن آنها . به هر حال این موضوع همان قدر که دلهره آور است جذاب و اجتناب ناپذیر هم هست. گمان می کنم که مدتی است از نوعی بودن در زندگی خودم گذشته ام .مدتی است با هرآنچه در اطرافم می بینم احساس غریبگی زیادی می کنم،گاهی دلم میخواهد همه چیز را به فراموشی بسپرم، با آدمهایی که زمانی نه چندان دور به راحتی صحبت میکردم امروز حس بیگانگی دارم. حتی با اشیایی که  سالها زندگی کردم . احساس خوش آیندی نیست در هر لحظه تصمیم می گیرم گوشی تلفن را بردارم و با یکی شروع به صحبت کنم ، یکی دو باری هم این کاری را کردم اما نتیجه یک فاجعه احساسی بود.به طوریکه تا ساعتها بعد بغض کردم و گریستم.روانشناس می گوید این یک نوع افسردگی واکنشی است ، می گویم که من آنها را در خواب می بینم و مانند قبل با همه نزدیکم ، می گوید : این آرزویی است که داری ولی ممکن است تا مدتها نتوانی آن را محقق کنی .ساعتها در خانه پرسه می زنم ، همه می گویند ،چرا خانه ماندی ؟ چرا اصفهان نمی روی ؟ اما من بی آنکه واقعا دلیلی وجود داشته باشد نگرانم و می ترسم.انگار همه وجودم چون پوسته ای شکننده در حال فرو ریختن است ، همه اعصابم از زیر پوست بیرون زده اند و حالا با هر تماس کوچکی به شدت تحریک می شوند . آیا می شود این همه و خیلی چیزهای دیگر را که در روزهای تنهایی و اندوه بر ما می گذرند برای کسی توضیح داد؟ می شود برای آدمها شرح داد که چه می گذرد در درونهای آشفته ؟ روانشناس با عینک زیبایش به من خیره می شود و می گوید مشکل کدام است ؟ تو ؟ یا اطرافیانت ؟ بغض می کنم و می گویم هر دو ، نمی دانم شاید آنها مهمترند.

2-     دوشنبه شب که به خانه برمی گشتم واقعا احساس می کردم که کوه کنده ام ، گرچه می دانستم که این راه طولانی تازه شروع شده است، نشست سالگرد یک سالگی کمپین بود، با خودم فکر می کنم که ما زنها واقعا موجوداتی عجیب هستیم ، گونه گونی ما حتی گاهی برای خودم هم غیر قابل باور می شود ، این زیبایی کار است . ابتدا یک نشست رسمی با مجری و مخاطبانی که خیلی رسمی و مودب روی صندلی های ردیف شده نشسته اند ، با پخش کلیپی که بچه ها از فعالیت یکساله درست کرده اند اول بغض می کنیم با آهنگ "همراه شو عزیز "و فکر اینکه این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود . و اینکه مگر این زنان چه کرده اند که حتی یک سالن فسقلی هم در شهر از آنها دریغ می شود ؟ و به طرز خنده داری در خانه یکی از اعضا و با اینکه حتی یک مرد هم حضور ندارد(حتی کمیته پسران کمپین!!!!!!!) با مانتو و روسری نشسته ایم که بگوییم یعنی جلسه رسمی است.بعد از آن با نوای دف و خواندن یکی از مادران که ترانه ای ترکی می خواند فضا عوض می شود ، دست می زنیم و بعضی کل می کشند و خلاصه شلوغ بازاری می شود که نگو. در این بین هم ، همه با هم مشغول احوالپرسی و گپ زدن می شوند و مانده ام که اینها همانهایی هستند که تا دقایقی پیش مودب و آرام و جدی نشسته بودند و به سخنرانیها گوش می دادند؟!! در چهره خسته تک تک این زنها انرژی جاودانه مادران ما نهفته است، زنانی که با درد می زایند و با عشق پرورش می دهند و می رقصند و می گریند و روح زندگی را از وجود خود بارور می کنند . به راستی غلبه کردن بر چنین موجوداتی بسیار دشوار است.شمع کیک را که فوت می کنیم ، همه می دانند که دوباره فردا روز از نو و روزی از نو.

3-     اگر می خواهی صبرم را آزمایش کنی برنده شدی و من باختم ...تنهاییم را با حضور تو تاخت می زنم که عاشقانه است و رنگین.

 

   1      2      3      4      5      6    >>