دراز کشیده وسط اتاق روی سینه ، پاهای گرد کوتاهش را تکان می دهد و می نویسد . کلمات با خط خوش روی کاغذ میدوند و هم را جا می گذارند تا هر کدام قبل از دیگری ... سفرنامه آخری را کجا گذاشته ای عزیزم
آنکه می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده
در که می زنی می ترسی ،انگار در بزرگ چوبی را فقط یک دست جادویی می تواند باز کند
می ترسی و خودت را به تیر برق سیمانی می چسبانی یعنی کسی هست ؟ کسی می تواند ؟ نکند همیشه پشت این در بمانی دختر ! صدای قدم هایش که می آید ترس تمام می شود دست جادویی که در را برایت باز می کند پس زمینه روشنش لبخند توست و کلمات که مثل ابر های کوچک سفید گونه ام را نوازش می کنند
آنکه می گوید دوستت دارم دل غمگین شبی است ...
چشم دوخته ام به لب هایش و نمکی فراموشکار را سرزنش می کنم که باز یکی از درها را نبسته و دیو ... حالا کجایی مادربزرگ ؟! ... قصه اینجورها نبود ، قرار بود دیو دختر فراموشکار را ببرد و تو بمانی چرا اینجا همه چیز برعکس اتفاق می افتد!!
حالا توی کدام بیابان زیر کدام درخت کجا باید دنبال تو گشت!!
نشسته ای روی مبل همیشگی ات ، به سختی راه می روی این روزها اما هنوز جهان در آستین توست خلوت گزیده من
وقتی روی دست توی خیابان های موروثی می بردندت و ما پشت سرت میدویدیم انگار صدایی هنوز می گفت من پا ندارم مادر گفتم با پای نداشته ات چه تند می روی حالا منم که پا ندارم برای رسیدن به تو
هر کس از راه می رسد صورت تبدارت را می بوسد هشیار نیستی اما هنوز به صدای من جواب می دهی مادربزرگ چطور گرمت کنم غلت می زنی و سه بار می گویی من که سرما و گرما دیگر ... من که دیگر ...
زمستان امسال از همیشه سردتر است
می نشینم در فاصله اتاق خواب و پذیرایی پشت بر آمدگی دیوار گم می شوم از اینجا فقط صندلی تو پیداست بچه ها و نوه ها، صدای خنده ها و صحبت ها من اما دوست دارم فقط تو را نگاه کنم تا ابد
طاقباز خوابیدن را دوست نداری با اینهمه درد باز تقلا می کنی و رو به من روی پهلوی راست غلت می زنی دست های پر از کبودی ات را به زحمت در هم قفل می کنی و می نالی ... به بدنت دست می کشم ... ناله می کنی انگار گفته باشی درد، درد ، انگار گفته باشی از دست های تو دیگر کاری بر نمی آید مادر ، وقتی عرق کرده از تیمارت روی صندلی پهن می شوم دست هایت هنوز به هم قفل شده دوربین کوچک را بر می دارم ، روی دست ها زوم می کنم ...
سرخوشی و دو بیتی می خوانی به آواز، آخرین پسر هم داماد شد نگاه آرزومندت را به من می دوزی نگفته می خوانمت دوست داشته ای همیشه ، در لباس عروس ...
خواهرم که می رسد اتاق آشوب شده ، همه لباس ها وسط اتاق ریخته ، دارم با وسواس لباس های سیاه را مثل نشان های مقدس جدا می کنم که به نوبت بپوشمشان به چهره قاب شده ات نگاه می کنم که هنوز و همیشه لبخند به لب دارد
دستت به کم نمی رود با این خانه کم رفت و آمد سالخوردگی و آدم های بی وفا همیشه روی گاز کوچکت چند قابلمه کوچک و بزرگ منتظرند مهمان برسد ننشسته می گوی مرغ و دمپخت و قیمه داریم اگر دوست نداری برایت تخم مرغ ...
کجایی عزیزم حالا که خوردن یک لقمه از دست تو آرزو شده
اینروزها کمتر راه می روی بلند که می شوم ظرف ها را به آشپز خانه ببرم می گویی قربان قدت یک چایی نصفه و یک خرما ... نمی شود که به تو گفت نه، صورت خیس از گریه را پاک می کنم، پیش دست خرما را که روی میز می گذارم با چشم هایم التماس می کنم بمان
ظرف های آراسته خرما را جلوی آدم ها می گیرم چند بار و چند هزار بار ، یادم مانده هنوز که مهمان تو عزیز است ، انگار گوشه مسجد نشسته ای با چادر مشکی و مثل همیشه اشاره می کنی چند تا از اینها برای پدرت ببر ... صدای پدر است که می خواند بیچاره مادرم ، در ختم خویش هم به سر کار خویش بود...
دختر ها و پسر ها و نوه ها ، دوست ها و همسایه ها همه بی قراری می کنند...بی قراری لفظ کمی است برای این وقت ها ... همه از تنهایی می نالند، فرشته من بار دل اینهمه آدم را تو سبک می کرده ای و من هم این بار را اضافه کرده ام همیشه! دلم ریش می شود
دستگاه تنفس را روی صورتت می گذارم می گویند بیهوشی اما انگار مزاحم خوابت شده باشم با دست برش می داری و با احتیاط بالای سرت می گذاری ، دستهایت در خواب انگار روسری عقب رفته را جستجو می کند و جلوتر می کشد ، می گویم عزیزم بگذار بماند دکتر گفت ... ناله می کنی و باز پس می زنی اصرار می کنم می خواهم حتی یک نفس بیشتر ...به عزای تو نشسته ام مادربزرگ
نزدیک صبح است ، دست راستت را گرفته ام ساعت هاست ، آرام خوابیده ای سرم را کنار سرت می گذارم ، نفسمان به هم گره می خورد ، یاد روزهای کودکی به خیر که روزها و هفته ها هر شب تا صبح در آغوش تو ... تنها گذاشتی ام
از کوچه بیرون زدم ، حجله بسته بودند گفتم تو هم شدی یک شاخه گل روی کاغذ حاشیه دار ،هنوز دوست دارم برهنه شوم ، سینه ام را کسی شکاف بدهد تا پرنده سیاه پرواز کند
...