پسر قاسم خانه اش انتهای ال کوچه مادربزرگ بود.هنوز نمی دانم پدرش هم ساکن آن محله بوده یا نه اما پسر قاسم از اول به همین نام خوانده شده.مرد بی آزار آرامی که دو پسر و یک دختر داشت.فقط گاهی میدیدی از پیچ کوچه می پیچد تا به خیابان برسد.در صورت کشیده و دست و پاهای لق اش بلاهتی بود که قبل از چشم های بره وارش دیده می شد. تابستان های کودکی که به اصفهان می آمدیم دختر کوچک اش همبازی من می شد.مرضیه بود اسمش. از من شش ساله یکی دو سال کوچک تر بود.ریز نقش و سبزه مثل مادرش.ریز و تند حرف می زد و با لهجه.همه سوراخ سنبه های کوچه را بلد بود و با همان سن کم برای پسر بچه های هم بازی مان لوندی می کرد. سر کوچه خانه کاهگلی بزرگی بود که همدم و شوهرش و سه چهار بچه شان زندگی می کردند.شوهرش سر کوچه مغازه تعمیر موتور سیکلت داشت اما می گفتند خرج زندگی اش را از قاچاق در می آورد.عصر ها همدم دورتر از تجمع پیرزن های کوچه نزدیک در خانه شان می نشست و از درز در پیش شده خانه اش بوی تریاک بیرون می زد.پیر زن ها همدم را توی جمع شان راه نمی دادند.جوان بود و چاق.بلند و جلف می خندید و جوک های هرزه را بلند بلند تعریف می کرد و خودش قبل از همه ریسه می رفت.وقت هایی که کوچه خلوت بود دختر بچه ها را صدا می زد و برایشان از رازهای زنانگی و ازدواج می گفت.مرضیه تمام و کمال گفته های همدم را ضبط می کرد و وقت هایی که من بودم برایم مو به مو تعریف می کرد.شاید برای شش سالگی من دور از انتظار بود که بدانم همدم،در شب عروسی اش ، در چندمین حمله شوهرش وا داده بود و چه دردی کشیده بود.
مادربزرگ هیچوقت قاطی جمع پیرزن های کوچه نمی شد.سلطان بانوی خودش بود.اینجور شلختگی ها را نمی پسندید.با این همه همان وقت ها مرا از معاشرت با همدم و پیرزن های کوچه منع کرد و با ایماء و اشاره به من فهماند تجربه های همدم مخصوص خودش هستند و باید صبر کنم تا به وقت اش معنی هر کدام از شنیده ها را بدانم.
اهل کوچه سلطنت مادربزرگ را تمام و کمال پذیرفته بودند.خیلی هاشان سواد خواندن قرآن را هم از او آموخته بودند.وقت هایی که دلشان هوای او را می کرد با سلام و صلوات دعوت اش می کردند خانه هایشان و در دلشان را باز می کردند.
دیوار به دیوار خانه مادربزرگ نایینی ها زندگی می کردند.سه خواهر بودند که بزرگترین شان هشتاد ساله بود و کوچک ترین شان فروغ ،پنجاه و چند ساله. مادربزرگ می گفت در نایین پدر ملاکی داشته اند که هیچ خواستگاری را در شان دختر هایش نمی دانسته و آنها را آنقدر نگه داشته تا از سن ازدواج گذشته اند و بعد از آن خود دختر ها راضی نشده اند به مرد های دو زنه و زن مرده و کوچ کرده اند به اصفهان.در سال هایی که گذشت زهرا و زهره مردند و فروغ خانه بزرگ پر از خاطرات را فروخت و به یک آپارتمان کوچک و یک پرستار قناعت کرد.مادربزرگ می گفت تا همین چند سال پیش هم هر بار هم را دیده اند، پدر سختگیرش را لعن و نفرین می کرده.فروغ چشم های درشت میشی ، پوست سفید ، قامت کشیده و سینه های پر و پیمانی داشت و همیشه به اصرار جیب هایمان را پر از نقل و شکلات می کرد آنوقت ها.
کنارخانه پسر قاسم ، خانه آقای محمدی بود و زنش شیرین خانم ، زن چاق و شیرین و همیشه آراسته و مهربان، دو تا پسر داشتند که پسر بزرگ همان سال ها عروس آورد و پسر کوچک اش رضا هم سن و سال من بود. شیرین خانم جوان بود و در سیزده ، چهارده سالگی من سکته کرد و خانواده اش بعد از او از آن محله رفتند. تنها خانم محله بود که موهای شبق مشکی براق و سفیدی گردن اش را می شد از خلال چادرش دید.عطر گرمی که میزد بوی زنانه پر حرارتی داشت که وسوسه ات می کرد روی پوست دست و پاهای سفیدش دست بکشی و عطر و طعم اش را توی مغزت نگه داری.
دیوار به دیوار آنها ، ملوک خانم زندگی می کرد.پیرزن تنهایی بود که گویا تنها پسرش از ایران رفته بود.او هم قاطی پیرزن های کوچه نمی شد.مرضیه و بقیه بچه ها می گفتند جادوگر است.در یکی از ظهرهای تابستان که بقیه بچه های کوچه یا خواب بودند یا اجازه نداشتند از خانه بزنند بیرون همانطور که پرسه می زدم جلوی در نیمه باز خانه ملوک خانم رسیدم و از لای در خزیدم تو.خانه کاهگلی بود با باغچه کوچک اما سر سبز و حوضی نقلی با لبه های دالبر.تا نگاهم دور باغچه بچرخد و به اتاق ها برسد در چوبی یکی از اتاق ها با صدای غیژ کشداری باز شد و پیرزن بلند قدی با چارقد سفید بیرون آمد و اسباب جدی صورت اش به خنده ای از هم شکفت.همان جا میخکوب شدم و چشم از او برنداشتم.صدای گرم اش بلند شد که سلام کرد بعد همانطور که سمت یکی دیگر از درها می رفت گفت : تو نوه معصوم خانم هستی؟خانم جانت خوب است؟با همین دو جمله و بردن اسم کوچک مادربزرگ محرم شد.با سر جواب دادم و او دوباره گفت :آبگوشت بار گذاشته ام. می خوری؟ کمتر از نیم ساعت بعد کنار هم سر سفره نشسته بودیم و به بلبل زبانی من گوش میداد.موقع رفتن هم را بوسیدیم و من با یک پلاستیک آجیل مشکل گشا و سر و صدا تا پیش مادربزرگ دویدم و کشف تازه ام را برایش تعریف کردم.مادربزرگ با مهربانی خندید و سفارش کرد اگر باز پیش ملوک خانم رفتم سلام برسانم و زحمت اش ندهم.
کنار خانه ملوک خانم یک پیرزن دیگر زندگی می کرد که خانه او هم مثل مادربزرگ تابستان ها مهمانخانه پسرش بود که از راه دور با اهل و عیال می رسید.دختر کوچک اش ، شیما همبازی من بود و ما تا چند سال هر تابستان آتش می سوزاندیم تا اینکه مادربزرگ اش مرد و خانه اش را فروختند و از هم بی خبر ماندیم.
ضلع شمالی خانه مادربزرگ ، خانه عباس بود.عباس پیرمرد زالی بود که خودش دستفروشی می کرد و زن اش ، که او هم ملوک بود ، کار می بافت. هر وقت از در چوبی خانه ته دالان را نگاه می کردی ملوک خانم از پنجره اتاق ته دالان به تناوب خم و راست می شد و صدای قرقره بافندگی اش را می شد شنید.تنها زن محله بود که مادربزرگ به خانه دعوت اش می کرد یا به خانه اش بدون دعوت سر می زد.درشت و غمگین و کم حرف و مریض احوال بود.یکبار صبح روز بعد از اینکه به اصفهان رسیدیم ، مادربزرگ بیدارم کرد گفت :لباس مرتب بپوش می رویم خانه عباس.ملوک خانم مرده. صدایش آنقدر سرد بود که جرات نکردم بپرسم مرده یعنی چه؟!
وارد دالان شدیم که شلوغ بود و اولین چیزی که دیدم پنجره بسته اتاق ملوک خانم بود.از دالان وارد یکی از اتاق ها شدیم که زن های محل دور تا دور نشسته بودند و همگی با ورود ما بلند شدند.ملوک خانم قاطی زن ها نبود.وسط اتاق جسم بزرگ آدمی را در ملافه سفیدی که سر و ته اش گره داشت گذاشته بودند.کمی نشستیم و زود بلند شدیم و تا ما بودیم ملوک خانم نیامد اما تمام آن روز مادربزرگ کنار گاز حلوا درست کرد و نم چشم اش را بی سر و صدا گرفت.آن تابستان هر روز از در همیشه باز خانه عباس ته دالان را دید می زدم اما پنجره اتاق همچنان بسته بود و من با خودم می گفتم مردن ملوک خانم یعنی پنجره ای که دیگر باز نمی شود.
در نبش ال کوچه خانه بزرگی بود که همان سال های کودکی من کوبیدند و یک ساختمان آجری دو طبقه ساختند و به خانه لرها معروف بود که نه اهل کوچه با آنها رفت و آمدی داشتند نه آنها با کسی. بی سر و صدا می آمدند و می رفتند.پدر و مادر و دختر هایشان که کوچک ترین شان همسن من بود و همه سرخ و سفید و لپ گلی و آرام بودند.
دیوار به دیوار آنها، رو به روی خانه همدم ، باهره خانم ، خبرگذاری نامعتبر محله بود و پایه همه جمع های عصرانه زن ها که با پلاستیک تخمه آفتابگردان و چادر خردلی گلدار نازک اش ، خندان می آمد و همه را جمع می کرد. زن دوم شوهرش بود که می گفتند مرد ثروتمندی بوده و با هووی اش در خانه دو طبقه سر کوچه زندگی می کرد.زن اول را هیچوقت ندیدم.میگفتند زیبا و زمینگیر و عقیم بوده و از وقتی شوهرش باهره خانم شوخ و شنگ را به خانه آورده کلامی نگفته تا مرده و یکی دوسال بعد زن دوم هم با دو بچه بیوه شده.باهره خانم سیه چرده و لاغر بود با صورت مثلثی ، چشم های ریز بازیگوش و لب های خندان.بیشتر وقت ها اگر در کوچه هم نبود از تراس خانه اش چادر به سر و رو گرفته ، رفت و آمد اهالی کوچه را دید می زد و اگر آشنا بودی طوری سلام و احوال می کرد که مجبور باشی به جواب دادن.
امروز که اینها را می نویسم ، باهره خانم هنوز بیشتر وقت ها روی صندلی پلاستیکی اش در تراس نشسته ،همدم پیر و چاق تر از قبل شده و شوهرش که به لطف افیون به سختی راه می رود هنوز ساقی است.نایینی ها مرده اند.ملوک خانم ها مرده اند.مادربزرگ شیما مرده است و مادربزرگ من. مرضیه شوهر کرده و دو سه تا بچه دارد و گاهی که به خانه مادرش سر می زند غریبه وار نگاه من می کند انگار هیچوقت ظهر تابستانی را با هم نگذرانده باشیم.ساکت و چاق و عبوس شده و هیچوقت فرصت نشد برایش بگویم چند بار با جادوگر کوچه سر یک سفره نشستم.
پسر قاسم هم هنوز پیچ کوچه را صبح و عصر طی می کند تا به خیابان برسد و هنوز قبل از چشم های بره وار و موهای تنک سفیدش ، بلاهت صورت کشیده و دست و پاهای بلند لق اش به چشم می آید.




